2-2-3 رویکرد اسنادی :.. 26
2-3-1 سایر نظریه ها و پژوهشهای روانشناختی بیحوصلگی.. 28
2-3-2 دیدگاه فیزیولوژیکی :.. 30
2-3-3 رویکرد عوامل صنعتی- انسانی :.. 32
2-3-4 مدل اجبار- تلاش.. 36
2-3-5 مدل مقاومت.. 37
2-3-6 مدل بیحوصلگی به عنوان یک سازه ی اجتماعی.. 39
2-4 اندازه گیری وسنجش آمادگی برای بیحوصلگی :.. 42
2-4-1 مقیاس آمادگی بیحوصلگی (BPS).. 43
2-5 پیش بینی کنندههای بیحوصلگی :.. 43
2-5-1 هیجان خواهی :.. 43
2-5-2 خشم و پرخاشگری:.. 45
2-5-3 معنا در زندگی :.. 46
2-5-4 انگیزش تحصیلی.. 49
2-6 پیشینه تجربی.. 51
2-6-1 تحقیقات انجام شده ساختار عاملی BPS :.. 51
2-6-2 تحقیقات انجام شده پیش بینی کننده ها ی آمادگی برای بی حوصلگی 56
2-7 خلاصه فصل دوم :.. 58
3-1 روش.. 55
3-2 جامعه، نمونه و روش نمونه گیری.. 55
3-3-1 مقیاس هیجان خواهی زاکرمن – فرم پنجم.. 55
3-3-2 مقیاس پرخاشگری باس و پری.. 56
3-3-3 مقیاس معنا و هدف زندگی.. 57
3-3-4 مقیاس انگیزش تحصیلی:.. 57
3-3-5 مقیاس آمادگی برای بیحوصلگی (BPS):.. 57
3-4 روش جمع آوری داده ها.. 58
3-5 روشهای تجزیه و تحلیل داده ها:.. 58
4-1 مقدمه.. 60
4-2 بخش توصیفی.. 60
4-3 بخش استنباطی و پاسخ به سؤالات پژوهشی.. 61
4-3-2 روایی سازه.. 67
5-1 مقدمه.. 85
5-1-1 سؤال 1: مؤلفه های آمادگی برای بی حوصلگی در دانشجویان ایرانی کدامند؟ 85
5-1-2 سؤال 2: آیا هیجان خواهی، خشم و پرخاشگری، معنا و هدف در زندگی و انگیزش تحصیلی می توانند آمادگی برای بی حوصلگی را در دانشجویان ایرانی پیش بینی کنند؟.. 88
5-1-3 سوال3: آیا ماجراجویی و هیجان زدگی، تجربه جویی، بازداری زدایی و حساسیت نسبت به یکنواختی و ملال می توانند آمادگی برای بیحوصلگی را در دانشجویان ایرانی پیش بینی کنند.. 89
5-1-4 سؤال4) آیا پرخاشگری کلامی، پرخاشگری بدنی، خشم و بدگمانی می توانند آمادگی برای بیحوصلگی را دانشجویان ایرانی پیش بینی کنند؟.. 90
5-1-5 سوال 5) آیا انگیزش درونی و بیرونی می توانند آمادگی برای بیحوصلگی را در دانشجویان ایرانی پیش بینی کنند؟.. 91
5-1-6 سؤال 6: آیا میزان آمادگی برای بیحوصلگی در دانشجویان دختر و پسر متفاوت است؟.. 92
5-1-7 سؤال 7: آیا میزان آمادگی برای بیحوصلگی بر حسب مقطع تحصیلی متفاوت است؟.. 93
5-1-8 سؤال 8: آیا میزان آمادگی برای بیحوصلگی بر حسب رشته تحصیلی متفاوت است؟.. 93
5-2 محدودیتهای این پژوهش :.. 93
5-3 پیشنهادات برای پژوهش آتی : 94
مقدمه
بیحوصلگی[1]، یک حالت روانی است که با فقدان توجه و تمرکز مشخص میشود (میکلاس و ودانویچ[2]،1993). پدیده بی حوصلگی بر اساس پنج بعد عاطفی (احساسات ناخوشایند و بیزاری آور)، شناختی (ادراک زمان تغییر و تحریف یافته)، فیزیولوژیکی (برانگیختگی پایین)، ابرازی (تظاهرات چهره ای، بدنی و کلامی)، و انگیزشی (انگیزه تغییر فعالیت و یا ترک موقعیت) تعریف می شود (آلرک[3]، نت[4]، توماس[5]، گوتز[6]، لیا [7]و دنیلز[8]،2010). بیحوصلگی شامل پردازشها و فرآیندهای عاطفی، شناختی، فیزیولوژیکی، ابرازی، و انگیزشی ویژهای، همراه با پردازش هیجانات همزمان است. با این حال، آن فراتر از یک حالت بی اثر است که فقط به فقدان لذت و علاقه اشاره دارد (پیکرون[9]، گوتز، دنیلز، استاپنیسکی[10]، و پری[11]، 2010).
با ارائهی توضیح فوق، بهتر است بیحوصلگی یک هیجان ویژه در نظر گرفته شود، که ممکن است اغلب در افراد نادیده گرفته شود، زیرا در مقایسه با هیجاناتی مثل خشم و اضطراب چندان مشهود و آشکار نیست (پیکرون و همکاران، 2010).
نگاهی به عرصه های پژوهشی نشان می دهد که بی حوصلگی توسط محققان معاصر مورد بیتوجهی قرار گرفته است؛ چرا که بررسیهای اندکی در رابطه با آن انجام شده است (لوهرمان[12]، 2008). همچنین، بیحوصلگی معمولاً از حوزه هیجانات حذف شده است (لوییس[13] و هاویلند[14]- جونز[15]، 2000). بدین معنی که بر اساس مطالعات فراتحلیلی مشاهده می شود که دربارهی استرس امتحان، در حدود 1000 مطالعه به انجام رسیده است، ولی با این حال فقط مطالعات معدودی در مورد بیحوصلگی در مدرسه و دانشگاه یا بیحوصلگی اوقات فراغت انجام شده است (پیکرون، گوتز، تیتز، و پری، 2002).
به هر حال با آنکه بیحوصلگی تجربه مشترک و فراگیر انسانهاست، اما پیشینه نظری و تجربی کمی دارد (وودانویچ، 2003). علیرغم این محدودیت، پژوهش بر روی سازه بیحوصلگی از تنوع زیادی برخوردار است، به طوریکه برخی آن را یک خصیصه ذاتی و برخی نیز آن را ناشی از شرایط محیطی میدانند (میکلاس و وودانویچ، 1993؛ تادمن[16]، 2008). بهعلاوه ممکن است یک مؤلفهی کلیدی در تعدادی از اختلالهای عصب شناختی و روان شناختی، از افسردگی تا آسیبهای مغزی، محسوب شود (سیسرون[17] وهمکاران، 2006). بر این اساس یکی از پیامدهای آشکار این تنوع عدم وجود یک تعریف مورد قبول از بیحوصلگی است (گلدبرگ[18]، 2008)، چرا که بیشتر اوقات به عنوان یک حس مشابه و مشترک قابل درک نیست.
بیحوصلگی احساس معمولی (رایج) است که تقریباً هرکس به طور ذهنی آن را می شناسد، اما به رغم شیوع بالا و استفاده از آن در زبان عامیانه، به سختی تعریف میشود. محققان روی مؤلفههای اصلی یا کافی که حالات و احساس بیحوصلگی را تعیین می کنند توافق ندارند. با این حال میکلاس و وودانویچ (1993) تعریف کاربردی زیرا را ارائه کردهاند: بیحوصلگی حالتی از انگیختگی نسبتاً پایین و عدم رضایت است که به محیطی که از لحاظ میزان تحریک نامناسب است، نسبت داده می شود. حالت انگیختگی نسبتاً پایین مربوط به نظریههای انگیختگی و سایق است که بیان می کنند افراد برای ماندن در یک سطح بهینه از انگیختگی تلاش میکنند (زاکرمن، 1979؛ به نقل از یوریچ، 2004). در مواردی که انگیختگی پایین وابسته به بیحوصلگی است افراد به دنبال یک محیط تحریک کنندهتر جهت بالا بردن سطح انگیختگی خود اقدام میکنند (جستجویتازگی ، تغییر، موقعیت های مهیج تر، چالشبرانگیز یا پیچیده).
حالت بیحوصلگی به شیوههای متفاوتی توسط پژوهشگران توصیف شدهاست. برای مثال فنیچل[19] (1951؛ به نقل از گلدبرگ، 2008)، بیحوصلگی را به عنوان تجربهای توصیف میکند که نتیجهی سرکوب یک سایق یا تمایل و کارهایی که فرد میخواهد انجام دهد، و یا از دست دادن احساس هدفمندی در افراد است. مشابه به این هایدگر [20](1995) آن را به عنوان ماندن درحالت برزخ می داند که در آن فرد هم میخواهد در دنیا به عنوان یک کل باشد، و درعین حال میخواهد خودش را با جداشدن از آن بشناسد. این نظریهها تأیید میکنند که بیحوصلگی با یک هدفمندی[21] مشخص میشود که به موجب آن فرد میخواهد در دنیایی درگیر باشد؛ اما اقداماتی که انجام میدهد موفقیت کمی به همراه دارد. از طرف دیگر به عنوان یک حالت بیتفاوتی یا آنچه که بیحوصلگی عمیق نامیده میشود مفهوم سازی شده است (به نقل از مانسیکا[22]، 2009).
1-2 بیان مسأله
بیحوصلگی، موضوعی است که در سالهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. هرچند به طورعامیانه (غیررسمی) هرکس میتواند بیحوصلگی را تعریف کند، اما به طور کلی بیحوصلگی به عنوان یک حالت تنفر یا ناسازگاری با هر نوع تجربه تکراری مثل کار روزانه یا برخورد با افراد کسل کننده و ملالآور و بی قراری زیاد در شرایطی که رهایی از ثبات (یکنواختی)[23] امکان پذیر نیست، تعریف می شود (زاکرمن،[24] 1979؛ به نقل از وات[25] و وودانویچ، 1999). بیحوصلگی که در طیفی از متوسط تا شدید قرار می گیرد، به عنوان یک احساس ملالت،[26] بی معنایی،[27] پوچی،[28] کسل سازی[29] و فقدان تمایل به ارتباط با محیط فعلی توصیف میشود. رفتارهایی که اغلب با حالت بیحوصلگی همراه است شامل: خمیازه کشیدن، نشانه های بیتوجهی، و بیقراری است (ساندبرگ[30]، لاکتین[31]، فارمر[32] و ساد[33]؛ 1988). شواهد تجربی پیشنهاد می کنند که بیحوصلگی امر شایعی است. بر اساس منابع سالهای 1960 تا 1980 در همه جا 018/0 تا 050/0 افراد بیحوصله هستند. آمادگی برای بیحوصلگی[34] یک خصیصه یا زمینه برای بیحوصله شدن ، گرایش به تجربه بی حوصلگی در خیلی از موقعیت ها و نداشتن رغبت کافی در زندگی است. رفتارهای وابسته به بیحوصلگی خصیصهای شامل : غیبت کردن، مشکلات ایمنی با کار، کنارهگیری و تمرد و سرکشی در محل کار است (ساندبرگ و همکاران، 1988).
در مورد ماهیت و عناصر بیحوصلگی نظریههای متفاوتی وجود دارد. بیحوصلگی اغلب به عنوان تنفر از تکراری بودن و روزمرهگی توصیف میشود و معمولاًزمانی بروز میکند که محیط فاقد تحریک مناسب باشد (وات و وودانویچ، 1999). یکی از جنبههایی که در ادبیات بیحوصلگی به آن اشاره شده، آمادگی برای بیحوصلگی (بیحوصلگی خصیصهای) و تأکید بر تأثیر تفاوتهای فردی در احتمال بروز آن در موقعیت خاص است (نیل[35]، 2006). علیرغم آنکه بیحوصلگی در ابتدا به عنوان یک ساخت تک بعدی مفهومسازی شده بود، اما اکنون به عنوان یک مفهوم چند بعدی در نظرگرفته می شود (نیل، 2006). وودانویچ و کاس[36] (1990) مدعی شدهاند که در بیحوصلگی پنج عامل متمایز وجود دارد: 1- تحریک بیرونی که به بر انگیختگی و تنوع در محیط اطلاق میشود 2- تحریک درونی که توصیفی از بیعلاقگی و مشکل درحفظ توجه است. 3- پاسخ مؤثر بازتابی است از پاسخ های هیجانی نامناسب به بیحوصلگی 4- ادراک زمان که به تحمل وقت و اینکه زمان به کندی می گذرد اطلاق می شود. همچنین ممکن است مربوط به افرادی باشد که معتقدند اوقات پرنشده[37] (وقت خالی) زیادی دارند 5- عامل اجبار، احساس بیقراری و بیحوصلگی را در یک موقعیت محدود اندازه میگیرد.
اما گوردن[38] و همکاران (1997) یک راهحل[39]چهار عاملی را مطرح کردند که به طور قابل ملاحظهای از عوامل وودانویچ و کاس(1990) متفاوت بودند. این چهار عامل عبارت بودند از: نیازهای نامشخص[40] ناتوانی در خودتنظیمی[41]، فقدان خلاقیت[42]، و بی قراری در مهار[43].
وودانویچ (2003) در یک مقاله مروری بیان کردهاست که عموماً بین دو تا پنج عامل با استفاده از مقیاس آمادگی بیحوصلگی[44] استخراج میشود اما دو عامل که بطور نسبتاً ثابتی در هر تحلیل عاملی تکرار شده تحریک بیرونی و تحریک درونی است. این فرض توسط وودانویچ (2005) با استفاده از تحلیل عاملی تأییدی (دو عامل تحریک بیرونی وتحریک درونی) به گونه معتبری تأیید شد. بررسی نیل (2006) نیز بیحوصلگی را فقط به عنوان تحریک بیرونی و درونی ارزیابی کرده است.
آنچه مسلم است، نظریه ها و مدل های بیحوصلگی، ساختار آن را متشکل از عوامل و مؤلفههای مختلفی میدانند. این مؤلفهها گاهی به عوامل درونی و شخصیتی (فارمر و ساندبرگ، 1986؛ وودانویچ، 2003؛ ملتون و شالن برگ[45]، 2007) وگاهی نیز به شرایط اجتماعی و زمینههای فرهنگی (لارسن وریچاردز[46]، 1991؛ وگنر[47]، آلن[48]، فیشر[49]، چیکوب وید[50]، لمبارد[51] و کینگ[52]؛ 2008) مربوط میشوند.
این مطلب را هم بخوانید :
به نظر میرسد فرهنگ به واسطهی تضاد بین انتظارات و فرصتهای واقعی برای تحریک، تضاد بین نقشهای فرهنگی و حد و مرزها با تلاشها و تمایلات خود مختار فردی برای رفتار مناسب بر احساس بیحوصلگی مؤثر باشد. بعضی از اثرات فردی-فرهنگی بیانگر آن است که احتمالا” در جوامع صنعتی، تحصیل کرده و ثروتمند بیحوصلگی بیشتر بروز میکند، بهطوری که در اروپا «بیماری سلطنتی[53]» نامیده میشود. اما این پدیده در همه گروههای ثروتمند، متوسط و فقیر بروز میکند. این امکان میرود در جوامع سنتی و جمعی[54] در مقایسه با جوامع فردگرا[55] سبک زندگی کمتر مفرح و جذاب باشد، بنابراین بیحوصلگی نیز ممکن است بالا باشد (ساندبرگ و همکاران، 1988). شیلک[56] (2008) نیز در یک مقاله مروری با عنوان بیحوصلگی در روستاهای مصر بیان می کند که بیحوصلگی از محرومیت نشأت میگیرد نه از اشباع[57] . علیرغم آرامش، ریتم یکنواخت و قابل پیشبینی ، برانگیختگی و شگفتانگیزی[58]پایین باعث شده که زندگی روستایی فینفسه یکنواخت و در نتیجه بیحوصلگی بالا باشد (شیلک، 2008).
وجود اینگونه تفاوتها و تناقضها استنباط یک ساختار عاملی واحد و منسجم از بیحوصلگی را با دشواری مواجه ساخته و از اینرو، امکان تدوین برنامهای برای مداخلههای روانشناختی، آموزشی و مانند آن را، مشکل ساخته است. با توجه به تفاوتها و در برخی مواقع تناقضهای موجود در عوامل تشکیلدهنده سازه بیحوصلگی، بهویژه متأثر بودن آن از شرایط و زمینههای فرهنگی و اجتماعی میتوان این مسأله را مطرح کرد که با در نظر گرفتن تفاوتهای فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و خانوادگی در دانشجویان ایرانی، ساختار عاملی بیحوصلگی در این افراد چگونه است و تا چه اندازه با ساختارهای موجود همخوانی یا تفاوت دارد ؟
از سویی، براساس مطالعات انجام شده شرایط مختلفی میتواند به بروز بیحوصلگی منجر شود. بعضی از پیشبینی کنندههای بیحوصلگی که در مطالعات مختلف تأیید شده اند عبارتند از: 1- پیش بینی کننده های تحصیلی (شامل تکالیف زیاد، محیط تحصیلی نامناسب و رابطهی خصمانه معلمین و دانش آموزان) (هیلی،1984 به نقل از مارتین[59]، 2006؛ رابینسون[60]، 1975به نقل از لارسن و ریجاردز 1991؛ تادمن، 2008). 2- پیش بینی کننده های روانی: مهمترین پیش بینی کننده های روانی بیحوصلگی بیمعنایی و بیهدفی در زندگی است (ملتون و شالن برگ ، 2007؛ شلی[61]، فالمن کیم بلی[62]، مرسر[63]، آدرینی[64]، ایس وود[65]، جان[66] و ایس وود؛ 2009). سایر پیشبینی کننده های روانی شامل: بی لذتی[67]، بیاحساسی[68]، از خودبیگانگی، افسردگی، ناامیدی، تنهایی، خوداگاهی منفی و خصومت هستند (فارمر و ساند برگ، 1986؛ احمد[69]،1990 به نقل از گلدبرگ 2008؛ سب[70] و وودانویچ، 1998؛ گلدبرگ،[71] 2008). 3- پیش بینی کننده های شناختی: مشکل در حفظ توجه، مهارتهای شناختی ناکارآمد (کزیکزنت میهالی،[72] 1975؛ هامیلتون[73] و همکاران، 1984؛ چیین،[74] کرایره[75] و سمیلک[76]، 2006؛ ماریونمارتین[77] و همکاران، 2006؛ ایس وود[78] و همکاران؛ 2007؛ به نقل از
گلدبرگ، 2008)، توانایی ذهنی بالا ( تاکرای[79]، 1981) 4- پیش بینی کننده های شخصیتی (شامل جهت گیری انگیزشی بیرونی و جستجوی حسی[80]) زاکرمن، 1979 به نقل از گلدبرگ، 2008؛ باربالت[81]، 2000؛ لین و همکاران، 2006؛ بینما، 2004؛ مک دونالد، 2002؛ ملتون و شالن برگ، 2007؛ پتیفورد[82] و همکاران، 2007؛ کزیکزنت میهالی، 1975؛ هامیلتون[83] و همکاران ،1984 به نقل از گلدبرگ 2008؛ وودانویچ، 2003).
چنانکه بیان شد صاحبنظران مختلف عوامل و پیشبینی کنندههای متفاوتی را برای ایجاد و بروز بیحوصلگی معرفی کردهاند که میتوان آنها را متأثر از شرایط فرهنگی و اجتماعی دانست. برای نمونه تحصیل (به عنوان یکی از پیشبینی کنندههای بیحوصلگی) در کشور ایران به لحاظ روش و شرایط با بسیاری از کشورها متفاوت است (معدندار آرانی، عباسی، 1386)، از این رو، انتظار میرود میزان تأثیر آن بر بیحوصلگی نیز متفاوت باشد.
بطور کلی با توجه به موارد ذکر شده و نقش بیحوصلگی در تعاملات اجتماعی و بزهکاری[84] و اعتیاد (پتیفورد، 2007)، پیشرفت تحصیلی (تادمن، 2008) و نقش کلیدی آن در اختلالهای روانشناختی (فارمر و ساندبرگ، 1986؛ وودانویچ، 2003) این مطالعه با هدف پاسخگویی به سؤالات زیر طراحی شدهاست: 1- مؤلفه های بیحوصلگی در دانشجویان ایرانی کدامند؟ 2- بی حوصلگی درچه موقعیتها، شرایط و حالاتی بروز میکند؟ به عبارت دیگر پیش بینیکنندههای بیحوصلگی در دانشجویان ایرانی کدامند؟
1-3 اهمیت وضرورت پژوهش
شواهد تجربی نشان می دهند که بیحوصلگی امر شایعی است. منابع پژوهشی از سال 1960 تا 1980 نشان می دهند که بین 018/0 تا 050/0 افراد بیحوصله هستند. در یک زمینهیابی که اخیراً انجام شده است نشان می دهد که 051/0 از نوجوانان 19-12 سال به آسانی بیحوصله میشوند (تادمن، 2008).
بیشتر ادبیات مربوط به بیحوصلگی و آمادگی برای بیحوصلگی بر عوارض و پیامدهای بیحوصلگی متمرکز شده اند (نیل، 2006). به عنوان مثال سامرز و وودوانویچ (2000) گزارش کردند که نمرات بالا در مقیاس بیحوصلگی با پیامدهای منفی فیزیولوژیکی و روانی همراه است. هرچند پژوهشها بیشتر بر اثرات منفی بیحوصلگی در محیطهای خاصی از قبیل محیط کار و تحصیل تاکید کردهاند (نیل،2006)؛ اما عوارض و پیامدهای بیحوصلگی در زمینه های مختلفی وجود دارد که میتوان به موارد زیر اشاره کرد: در آموزش و پرورش با افت تحصیلی و پیشرفت تحصیلی پایین (تادمن، 2008)، وقت گذرانی (ایروینگ و پارکر- جنکیز[85]، 1995؛ به نقل از کلدبرگ، 2008)، ترک تحصیل (رابینسون،1975؛ به نقل از لارسن و ریچاردز، 1991) نارضایتی از مدرسه (جیسن، 1977؛ به نقل از وات و وودانویچ، 1999) و نافرمانی (سرکشی) (لارسن و ریچاردز، 1991) ارتباط دارد. در حیطه سازمانی- صنعتی با نارضایتی شغلی (او هنلون[86]، 1981؛ به نقل از لارسن و ریچاردز، 1991) خسارت های مالی (دروری[87]، 1982؛ به نقل از لارسن و ریچاردز، 1991) و افزایش دامنه حوادث و تصادفات (برانتون،[88] 1970؛ به نقل از وات و وودانویچ، 1999) ارتباط دارد.
در زمینه های بالینی ارتباط مثبت و معناداری بین بیحوصلگی با افسردگی، اضطراب، ناامیدی، تنهایی، خصومت (فارمر و ساندبرگ، 1986)، نارسیسم آشکار و پنهان (وینک و دوناهیو،[89]1997) و اختلال شخصیت مرزی (جیمز[90]، برلویز [91]و ورکر،[92] 1996؛ به نقل از نیل، 2006) گزارش شده است. همین طور، بین بی حوصلگی و خودشکوفایی (مک لود[93] و وودانویچ، 1991)، داشتن هدف در زندگی (وینستین[94]، زاگی[95] ، کلین تاوز[96]، 1995؛ ملتون و شالن برگ، 2007) ارتباط منفی و معنی دار وجود دارد.
در خصوص سوء مصرف مواد، مطالعات بر نقش تعیین کننده بیحوصلگی بر سوء مصرف مواد تأکید دارد (جانسن و او میلی، 1986). ارتباط مثبت بی حوصلگی و وابستگی به نیکوتین نیز تأیید شده است (مک اوین[97]، مک روبی؛[98] 2008). همچنین به تأثیر آن بر قمار بازی پاتولوژیک (بلاس زاکی ناسکی[99] ، مک کوناکی[100] و فران کووا[101]؛ 1990) اشاره شده است.
این مفهوم مانند استرس میتواند ارتباط مفیدی بین ویژگیهای محیطی و عوامل زمینهای شخصی برقرار می کند. با توجه به عوارض زیاد بیحوصلگی و مطالعات اندکی که در ایران انجام گرفته است و عدم انجام این مطالعه در دانشجویان ایرانی، انجام این مطالعه می تواند نتایج ارزشمند نظری و درک بهتر و معتبری از این پدیده در ایران بدست دهد و به عنوان یک مفهوم جدید در حیطه روانشناسی در ایران زمینه ساز پژوهش های متعددی گردد. با شناخت این مفهوم و شناخت راههای مقابله با آن میتوان از تأثیر آن بر برخی رفتارهای نابهنجار دانشجویان نظیر گرایش به مواد مخدر، ترک تحصیل، اختلالهای روانی آگاه شد و راههای مناسب جهت کاهش آن ارائه داد.
1-4 اهداف کلی و اختصاصی پژوهش
1-4-1 هدف کلی
1- تعیین ساختار عاملی مقیاس آمادگی برای بیحوصلگی در دانشجویان ایرانی، و تعیین نقش هیجان خواهی، خشم و پرخاشگری، معنا و هدف در زندگی و انگیزش تحصیلی در آمادگی دانشجویان برای بی حوصلگی.
1-4-2 اهداف اختصاصی
1-تعیین تفاوت دختران و پسران در میزان آمادگی برای بی حوصلگی
2-مقایسه میزان آمادگی برای بیحوصلگی بر حسب رشته تحصیلی
3-مقایسه میزان آمادگی برای بی حوصلگی بر حسب مقطع تحصیلی
1-5 سؤالات پژوهش
1- مؤلفه های آمادگی برای بیحوصلگی در دانشجویان ایرانی کدامند؟
2- آیا هیجان خواهی، خشم و پرخاشگری، معنا و هدف در زندگی و انگیزش تحصیلی می توانند آمادگی برای بیحوصلگی را در دانشجویان ایرانی پیش بینی کنند؟
3- آیا ماجراجویی و هیجان زدگی، تجربه جویی، بازداری زدایی و حساسیت نسبت به یکنواختی و ملال می توانند آمادگی برای بیحوصلگی را در دانشجویان ایرانی پیش بینی کنند؟
4- آیا پرخاشگری کلامی، پرخاشگری بدنی، خشم و بدگمانی می توانند آمادگی برای بیحوصلگی را در دانشجویان ایرانی پیش بینی کنند؟
2-1-4-3 بزرگسالی………………………………………………………………………………………………………………….15
2-1-4-4 پیری………………………………………………………………………………………………………………………..16
2-1-5 منابع ارزیابیهای خودکارآمدی…………………………………………………………………………………………18
2-1-6 احساس خویشتن……………………………………………………………………………………………………………..19
2-1-7 چگونه به تفکر و تخیل فعال دست یابیم……………………………………………………………………………19
2-1-8 افراد دارای خودکارآمدی بالا…………………………………………………………………………………………….20
2-1-9 مردم با خودکارآمدی پایین………………………………………………………………………………………………..20
2-1-10 راهکارهایی برای رسیدن به خودکارآمدی بالا…………………………………………………………………….21
2-2 شخصیت ……………………………………………………………………………………………………………………………22
2-2-1 شخصیت شما تابع اندیشههای شماست………………………………………………………………………………23
2-2-2 ابعاد شخصیت از نظر آیزنک …………………………………………………………………………………………….24
2-2-2-1 برونگرایی، درونگرایی…………………………………………………………………………………………………25
2-2-2-2 روانرنجورخویی………………………………………………………………………………………………………….25
2-2-3 اصول شخصیت شناسی…………………………………………………………………………………………………….26
2-2-3-1 ثبات بین فرهنگی ……………………………………………………………………………………………………… 26
2-2-3-2 ثبات عوامل ………………………………………………………………………………………………………………..26
2-2-4 عوامل به وجود آورنده شخصیت ………………………………………………………………………………………27
2-2-4-1 عوامل رفتار ………………………………………………………………………………………………………………..27
2-2-4-2 عوامل زیستی شخصیت ……………………………………………………………………………………………….31
2-2-4-2-1 عوامل جنسیت ……………………………………………………………………………………………………….31
2-2-4-2-2 عوامل سن ……………………………………………………………………………………………………………..33
2-2-5 عوامل موثر بر شکلگیری شخصیت …………………………………………………………………………………..33
2-2-5-1 عامل وراثت…………………………………………………………………………………………………………………33
2-2-5-2 عامل محیط…………………………………………………………………………………………………………………34
2-2-5-3 عامل یادگیری………………………………………………………………………………………………………………35
2-2-5-4 عامل والدین ……………………………………………………………………………………………………………….35
2-2-5-5 عامل رشد……………………………………………………………………………………………………………………35
2-2-5-6 عامل هوشیاری…………………………………………………………………………………………………………….35
2-2-5-7 عامل ناهوشیار……………………………………………………………………………………………………………..36
2-2-6 نظریههای مرتبط با صفات و سنخهای شخصیت و خودکارآمدی …………………………………………..36
2-2-6-1 اصول شخصیت شناسی موری……………………………………………………………………………………….37
2-2-6-2 صفات شخصیت …………………………………………………………………………………………………………38
2-2-6-3 رویکرد کتل به صفات شخصیت…………………………………………………………………………………….39
2-2-6-4 نظریههای خلق و خوی باس و پلامین…………………………………………………………………………….40
2-2-6-5 درماندگی آموخته شدهی سلیگمن………………………………………………………………………………….41
2-2-7 ساخت شخصیت در اسلام ……………………………………………………………………………………………….42
2-3 پیشینه تحقیق………………………………………………………………………………………………………………………44
2-3-1 تحقیقات داخلی……………………………………………………………………………………………………………….44
2-3-2 تحقیقات خارجی……………………………………………………………………………………………………………..46
فصل سوم: روش اجرای تحقیق
مقدمه ………………………………………………………………………………………………………………………………………..49
3-1 روش پژوهش……………………………………………………………………………………………………………………49
3-2 جامعه آماری، نمونه آماری، روش نمونه گیری………………………………………………………………………..49
3-3 ابزارهای جمعآوری اطلاعات……………………………………………………………………………………………….51
3-3-1 پرسشنامه خودکارآمدی شرر………………………………………………………………………………………………51
3-3-2 پرسشنامه شخصیت نئو……………………………………………………………………………………………………..53
3-3-2-1 حیطهها و جنبههای پرسشنامه شخصیت NEO……………………………………………………………..55
3-4 نحوهی اجرای پرسشنامهها…………………………………………………………………………………………………….60
فصل چهارم: تجزیه و تحلیل دادهها
مقدمه…………………………………………………………………………………………………………………………………………61
4-1 آمار توصیفی……………………………………………………………………………………………………………………….61
4-2 آمار استنباطی……………………………………………………………………………………………………………………….63
4-3 آزمون فرضیههای پژوهش……………………………………………………………………………………………………..64
فصل پنجم: نتیجهگیری و پیشنهادات
مقدمه…………………………………………………………………………………………………………………………………………69
5-1 بحث و نتیجهگیری……………………………………………………………………………………………………………….69
5-3 محدودیتهای پژوهش……………………………………………………………………………………………………….71
5-4 پیشنهادات پژوهش…………………………………………………………………………………………………………… 71
منابع مآخذ …………………………………………………………………………………………………………………………….. 72
فهرست منابع فارسی ……………………………………………………………………………………………………………….. 72
فهرست منابع انگلیسی ……………………………………………………………………………………………………………….75
پیوستها ……………………………………………………………………………………………………………………………….78
چکیده انگلیسی ……………………………………………………………………………………………………………………….91
چکیده
هدف از ای پژوهش بررسی رابطه بین خودکارآمدی و سنخهای شخصیت در معلمان میباشد. جامعه آماری این پژوهش معلمان شهرستان عنبرآباد به تعداد 1500 نفر میباشند که 150نفر از آنان به عنوان نمونه آماری به روش طبقهبندی و در درون هر طبقه تصادفی منظم انتخاب شدند. ابزار مورد استفاده در این پژوهش، پرسشنامه شخصیت نئو، (NEO)، با روایی72/. وتست خودکارآمدی عمومی شرر با روایی 81/. است. دادهها با استفاده از نرمافزار SPSS و با روش آماری رگرسیون گامبهگام و آزمون t مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. یافتهها نشان داد که بین وظیفهشناسی، گشودگی به تجربه وتوافق با خودکارآمدی رابطه مثبت معنا داری وجود دارد. اما بین روانرنجورخویی و خودکارآمدی رابطهای وجود ندارد. و بین برونگرایی و خودکارآمدی نیز رابطهای وجود ندارد. همچنین نتایج نشان داد که متغیرهای جمعیتشناختی، (سن، تحصیلات و سابقه کار) با خودکارآمدی معلمان رابطهای ندارند.
واژههای کلیدی: خودکارآمدی، سنخهای شخصیت، معلمان شهرستان عنبرآباد
مقدمه
اساس و استمرار جوامع بشری از دیرباز بر شالوده آموزش و پرورش استوار بوده است و هر چه گردونه تاریخ به جلو میرود روزبهروز بر اهمیت و نقش اساسی آن افزوده میشود. چرا که این نهاد وظیفهی مهم تعلیم و تربیت آدمیان را بدوش میکشد و ترقی و سعادت جوامع در گرو کارکرد صحیح، سالم و پویای آن میباشد. در میان عوامل و عناصر متعدد و فراوانی که در حوزه آموزش و پرورش دخیل هستند، یقیناً نقش معلم به عنوان محور و مدار علم و دانش و چراغ هدایت از سایرین برجستهتر و اصلی تر است.
بدیهی است که معلم زمانی میتواند به رسالت آموزشی خود عمل نماید و انتظارات اجتماعی را برآورده سازد که از ویژگیهای مکفی و لازم برخوردار باشد (کرمی پور، 1383). یکی از این ویژگیها که با موفقیت یا شکست معلمان در ارتباط است، خودکارآمدی میباشد. آلبرت بندورا[1] (1978) خودکارآمدی را باور فرد نسبت به تواناییاش در انجام وظایف محوله تعریف نموده است. خودکارآمدی بر این موضوع دلالت دارد که نحوه اندیشه، باور و احساس افراد بر رفتار آنها تأثیر میگذارد (اسدبرقی، 1389).
خودکارآمدی معلمان نقش اساسی در تربیت و آموزش دانش آموزان دارد. لذا وجود هر گونه مشکل در خودکارآمدی معلمان میتواند بر عملکرد شغلی آنها تأثیر گذاشته و به جامعه دانش آموزی و طبیعتاً آینده کشور منتقل شود (توبین[2]، 2006).
در حقیقت رهبری نسل آینده هر جامعه ای بدست معلمان آن جامعه است. بنابراین معلم باید از لحاظ شخصیت[3] آن چنان باشد که دانشآموزان او را به عنوان یک رهبر و راهنمای مطلع، مهربان و صدیق بپذیرند و الگوی رفتاری خویش قرار دهند. ( شعاری نژاد، 1375).
2- بیان مسئله
شاید برای همهی ما زیاد اتفاق افتاده باشد که به قول معروف بر سر دوراهی گیر کرده باشیم و وقتی که میخواهیم کاری را انجام دهیم ولی نمیدانیم که آیا میتوانیم آن کار را به درستی به پایان برسانیم یا نه؟ بیتردید عوامل و ویژگیهایی در هر یک از افراد وجود دارد که هر کدام از آنها را وادار به گرفتن تصمیمی متفاوت از بقیه مینماید.
بندورا بهتدریج بر اهمیت ادراک فرد از خودکارآمدی بهعنوان میانجی شناختی عمل انسان تأکید کرد، وقتی انسان در حال بررسی عمل است و یا اینکه به آن مشغول است، قضاوتهایی نیز از توانایی خود در انجام دادن وظایف گوناگون و شرایط آنها به عمل میآورد، این قضاوتها ممکن است در سطوح مختلف تفکر، هیجان و عمل انجام گیرد. (شولتز[4]،1990؛ ترجمه سیدمحمدی، 1388).
حسین نویدنیا رابطه میان پنج عامل بزرگ شخصیت و باورهای کارآمدی معلمان را مورد ارزیابی قرار داد. نتایج این مطالعه نشان داد که دو متغیر برون گرایی و وجدان با باورهای کارآمدی معلمان پیش بینی معنیداری داشت.
تحقیقات زیادی نشان دادهاند که باورهای خودکارآمدی نقش کلیدی و مهمی در سنخهای شخصیتی افراد بازی میکنند، منظور از باورهای خودکارآمدی ارزیابی شناختی افراد در زمینه توانایی خوبی برای انجام تکالیف میباشد (یازمن[5]، 2001).
با اینحال برخی شواهد موجود حاکی از آن است که سنخهای شخصیتی افراد نه بهخاطر عدم توانایی بلکه بهخاطر ضعف در باور خودکارآمدی نسبت به برخی سنخهای شخصیتی احساس ناتوانی میکنند. (بست[6]، 1981).
بر حسب نظر بندورا (1997) وقتی فرد باور داشته باشد که توانایی پیشرفت و کسب موفقیت را داراست به خودکارآمدی دست یافته است. الگوی فکری، انگیزش، واکنشهای هیجانی و برداشت انسان از خودکارآمدی خود، از طریق انتخاب فعالیتها، میزان تلاشی که برای یک موقعیت صرف میکند، هنگام انجام یک فعالیت بر عملکردش تأثیر دارد. بنابراین یک معلم با خودکارآمدی قوی، با انگیزه بالاتر و پافشاری بیشتر با موانع روبرو شده و کارایی بیشتری از خود نشان خواهد داد (کاکروگلو[7]، 2008).
هدف اصلی پژوهش حاضر بررسی کردن سنخهای شخصیتی با خودکارآمدی معلمین میباشد. براین اساس در این پژوهش این سؤالات مورد بررسی قرار میگیرند که آیا بین سنخهای شخصیت (روانرنجوری، برونگرایی، توافق، وظیفهشناسی و گشودگی به تجربه) با خودکارآمدی در بین معلمان رابطه وجود دارد؟
بنابراین در این تحقیق به دنبال این هستم به بررسی رابطه[8] سنخهای شخصیتی[9] با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد بپردازم و اینکه خودکارآمدی چه تأثیری بر سنخهای شخصیتی دارد و سنخهای شخصیتی چهقدر باعث میشود که خودکارآمدی جامعه آماری پژوهش بالا برود و چه تأثیری میتواند بر روند کاری آنها داشته باشد؟
3- ضرورت و اهمیت تحقیق
اگرچه انسان تحت تأثیر و موقعیتها قرار دارد، به دلیل تعیین هدف برای خود و قضاوت درباره خودکارآمدی و خودسنجی موجودی فعال است(کدیور، 1386).
در تحقیقی که توسط رحیم بدری در سال (1391) که هدف آن تعیین نقش جهت گیری هدف، خودکارآمدی در خودتنظیمگری و شخصیت در دانشجویان بود، نشان داد که بین خودکارآمدی در خود تنظیمی و وظیفه شناسی در شخصیت رابطه مثبت و بین خودکارآمدی در خود تنظیمی و روانرنجورخویی رابطه منفی وجود دارد. بنابراین شناخت شخصیت فرد به او کمک میکند که بتواند احساس کارآمدی و یا خودکارآمدی[10] خود را در زندگی تقویت کرده و آن را بالا ببرد.
بنابراین اگر افراد خود و احساس خودکارآمدی خود را بر اساس ویژگیهای شخصیتی خود بشناسند بهتر میتوانند در زندگی موفق شوند، همانگونه برای هرکدام از ما اتفاق افتاده است وقتی میبینیم یک نفر در حال انجام کار سختی است و سعی دارد آنرا انجام دهد برای اینکه به او اعتماد به نفس دهیم به او میگوییم تو میتوانی. برای اینکه خودش را باور کند.
شهریار عزیزی در سال (1384) در تحقیقی با عنوان بررسی الگوی خودکارآمدی عمومی، خودکارآمدی اینترنتی و نوع شخصیت در دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی انجام داد که ، به رابطهی مثبت بالایی بین خودکارآمدی عمومی و نوع شخصیت افراد دست یافت.
در پژوهشهای جدید تمرکز عمدهای بر مدل پنج عاملی وجود دارد که در آن پنج عامل یا ابعاد اصلی شخصیت عبارتند از: روانرنجورخویی[11] ، برونگرایی[12]/درونگرایی، گشودگیبهتجربه[13]، توافقجویی[14] /مخالفتورزی، وظیفهشناسی[15] (دیویسونوهمکاران[16]، 2007؛ ترجمه شمسیپور، 1388).
چگونگی شخصیت افراد در سازگاری شغلی و بالا بردن خودکارآمدی اهمیت زیادی دارد. بعضی مشاغل برای افراد سربهزیر و ساکت مناسب است در حالی که تعدادی از مشاغل برای افراد برونگرا مناسب به نظر میرسد توانایی سازگاری اجتماعی سهم بزرگی در موفقیت شغلی و خودکارآمدی دارد(قدسی، 1387، 97). سازش و هماهنگی بین نوع محیط باعث بالا رفتن خودکارآمدی میگردد و این به نوبه خود تحت تأثیر ویژگیهای شخصیتی افراد به رضایت خاطر منجر میشود.(حسینی، 1383). اهمیت این موضوع را از آنجا میتوان فهمید که در روایات و احادیث بسیاری آمده است که: «خودشناسی سودمندترین دانشهاست». و همچنین روایات بسیاری با این مضمون آمده است:(من عرف نفسه فقد عرف ربه)« هرکس خود را بشناسد ،خدای خود را میشناسد».
با توجه به تحقیقات انجام شده و بررسیهایی که انجام گرفته و نقش مهم شخصیت و ویژگیهای آن در خودکارآمدی، ما میتوانیم با انجام این تحقیق به اهمیت تحقیق دست پیدا کنیم و از این طریق به بهبود کارآیی معلمان کمک کنیم. بنابراینا با توجه به پیچیدگی ویژگیهای انسان و روحیات و اخلاق و افکار او اگر ما بخواهیم معلمانمان در کارشان دارای خودکارآمدی باشند، ضرورت دارد که این ویژگیها را مورد پژوهش قرار داده، شناسایی کرده و متناسب با آنها راهکارهای مناسبی ارائه کنیم.
4- اهداف تحقیق
4-1-هدف[17] کلی
تعیین رابطه سنخهای شخصیتی با خود کارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد
4-2- اهداف ویژه[18]
1-تعیین رابطه بین روانرنجورخویی با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد
2- تعیین رابطه بین برونگرایی با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد
3- تعیین رابطه بین توافق با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد
4- تعیین رابطه بین وظیفهشناسی با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد
5- تعیین رابطه بین گشودگی به تجربه با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد
5-فرضیههای تحقیق
5-1-فرضیه[19] کلی[20]
بین سنخهای شخصیتی با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد رابطه وجود دارد.
5-2- فرضیههای ویژه
1- بین روانرنجورخویی با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد رابطه وجود دارد.
2- بین برونگرایی با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد رابطه وجود دارد.
3- بین توافق با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد رابطه وجود دارد.
4- بین وظیفهشناسی با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد رابطه وجود دارد.
5- بین گشودگی به تجربه با خودکارآمدی در معلمان شهرستان عنبرآباد رابطه وجود دارد.
6-تعاریف عملیاتی واژهها و اصطلاحات[21]
سنخهای شخصیتی: به مجموعه ویژگیهای جسمی، روانی ورفتاری گفته میشود که هر فرد را از دیگری متمایز میکند(ترجمهی کریمی، 1384).
سنخهای شخصیتی عبارتند از: برونگرایی، روانرنجورخویی، توافق، وظیفهشناسی، گشودگی به تجربه
خودکارآمدی: بندورا(2001)خودکارآمدی را به صورت اعتقاد افراد به تواناییشان در اعمال کردن مقداری کنترل بر عملکرد خودشان و بر رویدادهای محیطی تعریف کرد.
تعاریف عملیاتی
سنخهای شخصیتی
در این پژوهش سنخهای شخصیتی عبارت است از نمرهای که آزمودنی از طریق تکمیل کردن مقیاس شخصیتی نئو پی آی-آر[22] به دست میآورد.
خودکارآمدی
در این پژوهش منظور از خودکارآمدی نمرهای است که معلمان از پرسشنامه خودکارآمدی شرر[23] و همکاران بهدست میآورند.
مقدمه:
درای فصل مجموعهای از تعاریف, نظریهها وتحقیقاتی که تا کنون در زمینهی خودکارآمدی و سنخها و نگرشهای شخصیتی و موضوعات مرتبط با آنها در داخل کشور و همچنین کشورهای خارجی در در سازمانها و موسسهها و مکانهای مختلف انجام شده است بیان میگردد. از آنجا که هر کدام از روانشناسان و نظریه پردازان بر اساس زندگی، فرهنگها و محیطهای متفاوتی که در آنجا رشد کردهاند و رخدادهای زندگی خود و همچنین برداشتهایی که از شخصیت داشتهاند، تعاریف گوناگون و متفاوتی از این واژه بیان کردهاند. بنابراین زمان و دورهی شکلگیری شخصیت در نظریات هر کدام از آنها با دیگران ممکن است متفاوت باشد.
1- خودکارآمدی
مفهوم خودکارآمدی تاریخچه مختصری دارد که از سال 1977 توسط بندورا مطرح شده است.اصول خودکارآمدی در رشتههای مختلف ودر موقعیتهای گوناگون آزمون شده است.(پاجاریز[24]، 1996; به نقل از کندری، 1381)
خودکارآمدی (self-efficacy) از نظریه شناخت اجتماعی(social cognition teory) آلبرت بندورا (1997) روانشناس مشهور مشتق شده است که به باورها یا قضاوتهای فرد به تواناییهای خود در انجام وظایف و مسؤلیتها اشاره دارد. نظریه شناخت اجتماعی مبتنی به الگوی علی سهجانبه رفتار، محیط، و فرد است. این الگو به ارتباط متقابل بین رفتار، اثرات محیطی و عوامل فردی(عوامل شناختی، عاطفی و بیولوژیک)که به ادراک فرد برای توصیف کارکردهای روانشناختی اشازه دارد، تأکید میکند. بر اساس این نظریه ، افراد در یک نظام علیت سهجانبه بر انگیزش و رفتار خود اثر میگذارند. بندورا(1997) اثرات یکبعدی محیط بر رفتار فرد که یکی از فرضیههای مهم روانشناسان رفتارگرا بوده است را رد کرد.انسانها دارای نوعی نظام خودکنترلی و نیروی خودتنظیمی هستند و توسط آن نظام بر افکار، احساسات و رفتارهای خود کنترل دارند و بر سرنوشت خود نقش تعیین کنندهای ایفا میکنند. بدین ترتیب رفتار انسان تنها در کنترل محیط نیست بلکه فرایندهای شناختی نقش مهمی در رفتار آدمی دارند. عملکرد و یادگیری انسان متأثر از گرایشهای شناختی، عاطفی و احساسات، انتظارت ، باورها و ارزشهاست. انسان موجودی فعال است و بر رویدادهی زندگی خود اثر میگذارد. انسان تحت تأثیر عوامل روانشناختی است و به طور فعال در انگیزهها و رفتار خود اثر میگذارد. بر اساس نظریه «بندورا» افراد نه توسط نیروهای درونی رانده میشوند، نه محرکهای محیطی آنها را به عمل سوق میدهند، بلکه کارکردهای روانشناختی، عملکرد، رفتار، محیط و محرکات آن را تعیین میکند. بندورا(1997) مطرح میکند که خودکارآمدی، توان سازندهای است که بدان وسیله مهارتهای شناختی، اجتماعی، عاطفی و رفتاری انسان برای تحقق اهداف مختلف به گونهای اثربخش ساماندهی میشود. به نظر وی داشتن دانش، مهارتها و دستاورهای قبلی افراد پیشبینی کنندههای مناسبی برای عملکرد آینده افراد نیستند، بلکه باور انسان در باره تواناییهای خود در انجام آنها بر چگونگی عملکرد خویش مؤثر است. بین داشتن مهارتهای مختلف با توان ترکیب آنها به روشهای مناسب برای انجام وظایف در شرایط گوناگون، تفاوت آشکار وجود دارد. افراد کاملاً میدانند که باید چه وظایفی را انجام دهند، اما اغلب در اجرای مناسب مهارتها موفق نیستند.(بندورا، 1997، 75). خودشناسی از طریق پردازش مهارتهای شناختی، انگیزش و عاطفی که عهدهدار انتقال دانش و تواناییها به رفتار ماهرانه هستند، فعال میشوند. به طور
این مطلب را هم بخوانید :
پایان نامه : فرهنگ و فرزندپروری - مجله علمی دانش بنیان رضوی
خلاصه، خودکارآمدی به داشتن مهارت یا مهارتها مربوط نمیشود، بلکه داشتن باور به توانایی انجام کار در موقعیتهای مختلف شغلی، اشاره دارد. باورکارآمدی عاملی مهم در نظام سازندهی شایستگی انسان است.انجام وظایف توسط افراد مختلف با مهارتهای مشابه در موقعیتهای متفاوت به صورت ضعیف، متوسط یا قوی ویا توسط یک فرد در شرایط متفاوت به تغییرات باورهای کارآمدی آنان وابسته است. مهارتها میتوانند به آسانی تحت تاثیر خودشکنی[25](self-doubt ) یا خودتردیدی قرار گیرند، در نتیجه حتی افراد خیلی مستعد در شرایطی که باور ضعیفی نسبت به خود داشته باشند، از تواناییهای خود استفادهی کمتری میکنند، (بندورا، 1997). به همین دلیل احساس خودکارآمدی، افراد را قادر میسازد تا با استفاده از مهارتها در برخورد با موانع، کارهای فوقالعادهای انجام دهند(وایت، 1982). بنابراین خودکارآمدی درکشده عامل مهم برای انجام موفقیتآمیز عملکرد ومهارتهای اساسی لازم برای انجام آن است. عملکرد موثر هم به داشتن مهارتها وهم به باور در توانایی انجام آن مهارتها نیازمند است. اداره کردن موقعیتهای دائمالتغییر، مبهم، غیر قابل پیشبینی و استرسزا مستلزم داشتن مهارتهای چندگانه است. مهارتهای قبلی برای پاسخ به تقاضای گوناکون موقعیتهای مختلف باید غالبا به شیوههای جدید، سازماندهی شوند. بنابراین مبادلات با محیط تا حدودی تحت تاثیر قضاوتهای فرد در تواناییهای خویش است. بدین معنی که افراد باور داشته باشند که در شرایط خاص میتوانند وظایف را انجام دهند، خودکارآمدی درک شده معیار داشتن مهارتهای شخصی نیست، بلکه بدین معنی است که فرد به این باور رسیده باشد که میتواند در شرایط مختلف با هر نوع مهارتی داشته باشد، وظایف خود را به نحو احسن انجام دهد. پولر و همکاران (2002) بیان میکنند که خودکارآمدی یا ادراک خودکارآمدی در برگیرنده احساس خوشایند فرد در انجام تکالیف است که بطور فراگیری با انگیزش و انجام موفقیتآمیز تکالیف در تمامی انسانها مرتبط است. (به نقل از، بندورا، 1997).
اگر افراد مطمئن باشند که میتوانند از عهدهی تکالیف دشوار برآیند، تلاش جدیتری برای موفق شدن میکنند. به افرادی که در موقعیت خاصی کارایی شخصی ندارند، میتوان آموزش داد که به توانایی خود برای موفق شدن بیشتر اعتماد کنند و بدین ترتیب، احساس ارزشمندی و امکان موفقیت خود را تقویت کنند. (هالجین و ویتبورن[26]، 2003; ترجمهی سید محمدی، 1387).
خودکارآمدی به بنیهی شخصیتی فرد در رویارویی با مسائل در رسیدن به اهداف و موفقیت او اشاره دارد و بیشتر از این که تحت تأثیر هوش و توان یادگیری دانشآموز باشد، تحت تأثیر ویژگیهای شخصیتی از جمله خود باوری (اعتماد به نفس[27])، تلاشگر بودن و تسلیم شدن(خودتهییجی[28])، وارسی علل عدم موفقیت به هنگام ناکامی (خودسنجی[29])، آرایش جدید مقدمات و روشهای اجتماعی رسیدن به هدف (خودتنظیمی[30]) و تحت کنترل درآوردن تکانهها(خودرهبری[31]) قرار دارد. (بهرامی، ۱۳۸۶؛ به نقل از پورجعفردوست، 1386).
یکی ازاهداف آموزش و پرورش در همهی جوامع،کمک به فرد برای کسب خودکارآمدی است. برای اینکه یک فرد در بزر گسالی کارآمد باشد، باید این خصوصیت را از دوران طفولیت و دانشآموزی یاد بگیرد. معلمان نیز در این مسیر به عنوان الگویی مؤثر در جهت آموزش کارآمدی نقش مهمی ایفا میکنند.
(سیف، ۱۳۸۶)
کارآمدی یک توانایی زایشی است و پنج مؤلفهی خودباوری (اعتماد به نفس، حل مسئله، تفکر مثبت وخودپنداره[32])، خودتنظیمی(خویشتنداری، نظم بخشیدن به افکار و رفتار خود برای رسیدن به هدف مورد نظر)، خودسنجی(خودارزشیابی)، خودرهبری(مثبتگرایی، کنترل رفتارهای خود به منظور رسیدن گامبهگام به هدف مورد نظر و خودتهییجی(ایجاد انگیزه در خود و مبارزه با شکست را شامل میشود (بهرامی، ۱۳۸۶، به نقل پور از جعفردوست، ۱۳۸6).
فاطمه ترک لادنی در زمستان 1389 در تحقیقی تحت عنوان« تاثیر خودکارآمدی بر موفقیت افراد در زندگی» که در مدرسه پیش دانشگاهی شاهد حضرت مهدی (ع)، ناحیه 5 اصفهان انجام داد به این نتیجه دست یافت که خودکارآمدی به عنوان یک عامل شناختی میتواند به افراد کمک کند و مسیر رسیدن به موفقیت را برایشان هموار سازد؛ بنابراین، شناخت این عامل در راههای تقویت آن برای پیشبرد اهداف در زندگی اهمیت فراوان دارد. پس ادراک فرد از کارآمدی خود به عنوان میانجی شناختی عمل انسان است. این ادراک بر تفکر و عمل انسان تأثیر میگذارد.
هنگامی که ما رفتارمان را نظم میبخشیم، در واقع به عمل مشاهدهی خود[33] میپردازیم و پیامدهای عملکردمان را برحسب معیارها و اهدافمان ارزیابی میکنیم. از سودی دیگر، براساس تواناییهای کلی خود، به نتیجههایی مانند « من در جبر خوب هستم» و «من در شنا کردن ضعیف هستم» میرسیم. بندورا این قضاوتهای کلی را ارزیابیهای خود کارآمدی[34] مینامد. در سالهای اخیر، خودکارآمدی، موضوع اصلی کارهای بندورا بوده است. بندورا اعتقاد دارد که ارزیابیهای خودکارآمدی، تأثیر عمیقی بر سطح انگیزش ما دارد. هنگامی که اعتقاد داشته باشیم در تکالیف به خوبی عمل میکنیم، با وجود مکثهای موقت روی آنها، سخت تر و با پشتکار بیشتر کار میکنیم. هنگامی که به تواناییهایمان شک میکنیم، با انرژی کمتری کار میکنیم و احتمال بیشتری وجود دارد که هنگام روبرو شدن با اولین مشکل، آن را رها سازیم. البته این امکان وجود دارد که فرد،توانایی خود را کمتر از حد، تخمین بزند، این موضوع بویژه هنگامی که احتمال آسیب جسمانی وجود داشته باشد، صادق است.اگر ما توانایی خود را در ورزش اسکی، بالا تخمین بزنیم، در یک سراشیبی زمین میخوریم و به شدت آسیب میبینیم. با این حال بندورا به طور کلی معتقد بود که خوب است ما استعدادهای خود را بالا تخمین بزنیم و معتقد باشیم که موفق میشویم. زندگی با مشکلات، ناملایمات، شکستها، موانع و بیعدالتی همراه است.(شولتز، 1990؛ ترجمه سیدمحمدی، 1388). بنابراین خودکارآمدی خوشبینانه، سودمند است. «افراد پرتلاش، آنقدر در خودشان احساس نیرومندی میکنند که قادرند تلاش فوقالعادهای از خود نشان دهند و شکستهای زیادی را که به آنها دچار میشوند، تحمل کنند.» (شولتز، 1990؛ ترجمه سیدمحمدی، 1388).
باورهای خودکارآمدی پایه و اساس فعالیت انسان است. افرادی که خودکارآمدی بالایی دارند، انتظارشان در نتیجهگیری موفق نیز بالاست. در مقابل افرادی که به تواناییهای خود تردید دارند، شانس خود را در موفقیت کاهش میدهند. افراد دارای کارآمدی بالا، معتقدند که میتوانند به صورت مؤثر با رویدادها و شرایطی که روبرو میشوند برخورد نمایند. از آنجایی که آنها در غلبه بر مشکلات، انتظار موفقیت دارند، در انجام تکالیف استقامت نموده و اغلب در سطوح بالاتری عمل میکنند. این افراد در مقایسه با اشخاصی که خودکارآمدی ضعیفی دارند به تواناییهای خود اطمینان بیشتری داشته و تردید کمی نسبت به خود دارند. آنها مشکلات را چالش میبینند نه تهدید و فعالانه در جستجوی موقعیتهای جدید هستند (لیاو[35]، 2009).
تقویت و توجه به ویژگی خودکارآمدی در عملکرد معلمان ، مستلزم شناسایی عوامل پیشایندی یا تعیینکننده آن میباشد. یکی از عوامل مهمی که بر، برداشت فرد نسبت به توانایی خود اثر میگذارد، چگونگی شخصیت و سنخ های شخصیتی او می باشد. (شولتز، 1990؛ ترجمه سیدمحمدی، 1388).
1-1 خودکارآمدی و مراحل رشد
خودکارآمدی به عنوان تابعی از سن سطح رشد ایجاد میشود. در دورهی نوزادی الگوگیری به تقلیدهای آنی و فوری محدود است. در حدود دو سالگی ، کودکان آمادهاند که یک رفتار را مدتی پس از مشاهدهی آن، تقلید کنند. بندورا میگوید: بهبود زندگی، بیشتر مدیون افراد پرتلاش است تا افراد ناامید. باور به خود ضرورتاً موفقیت را تضمین نمیکند ولی باور نداشتن خود مسلماً زمینه را برای شکست فراهم میکند. رسیدن به معیارهای عملکرد خود وحفظ آنها احساس خودکارآمدی فرد را افزایش میدهد و ناتوانی در رسیدن به این معیارها از احساس خودکارآمدی میکاهد. افرادی که معیارهای بسیار بالا و غیر واقعبینانهای برای عملکرد وضع میکنند، یعنی کسانی که انتظارهای رفتاری خود را بر مبنای رفتار سرمشقهای فوقالعاده موفق و مؤثر قرار میدهند و به طور مداوم میکوشند که به رغم شکستهای پیاپی، خود را به آن معیارها برسانند، ممکن است خود را به شدت تنبیه کنند. چنین کاری به راحتی میتواند به افسردگی، دلسردی واحساس بیارزش بودن منجر شود. افراد دارای خودکارآمدی ضعیف احساس درماندگی دارند و در اعمال هرگونه نفوذ و تاثیر بر رویدادها و شرایطی که آنان را تحت تاثیر قرار میدهند، ناتوانند؛ در نتیجه، معتقدند که کوششهایشان بیفایده و بینتیجه است. جای تعجب نیست که آنان اندوهگین وبه شدت نگراناند و وقتی با مانع یا مسئلهای روبهرو میشوند، اگر کوششهای اولیهی آنها با ناکامی مواجه شود، به سرعت تسلیم میشوند. افرادی که از نظر احساس خودکارآمدی قوی هستند، معتقدند که به طور موثر از عهدهی رویدادهای زندگی خود بر میآیند، در کوششهای خود ثابت قدماند، در انجام دادن تکالیف خود پشتکار دارند و عملکرد آنها در سطح بالایی است. (شولتز، 1990؛ ترجمه سیدمحمدی، 1388).
1-2 ارزیابی خودکارآمدی در سنین مختلف
نخستین تجربههای سازنده خودکارآمدی در والدین متمرکز است. این تمرکز با افزایش سن کودک و گسترش یافتن جهان او تحت تأثیر خواهران، برادران و همسالان قرار میگیرد. مدارس از طریق تأثیر گذاشتن بر رشد قابلیتهای شناختی و مهارتهای حل مسئله، که هر دو برای شرکت مؤثر در همهی جنبههای زندگی لازماند، در خودکارآمدی تأثیر میگذارند. مدارس میتوانند خودکارآمدی دانش آموزان ضعیف و دارای پیشرفت اندک را با استفاده از گروهبندی بر حسب استعداد نابود کنند. این عمل، اعتماد بهنفس کسانی را که در گروههای ضعیف قرار داده شدهاند، پایین میآورند. خودکارآمدی در دوران نوجوانی به اعتمادهای اولیه نسبت به تواناییهای شخصی بستگی دارد در دوره جوانی خودکارآمدی تأثیر زیادی بر سازگاری در زندگی زناشویی، پدر و مادر شدن و تسلط و چیرگی بر شغل میگذارد. در دوره میانسالی با توجه به اینکه افراد دائماً تواناییها، مهارتها و هدفهایشان را ارزیابی میکنند، همواره با منابع تازهای از فشار روانی روبهرو میشوند. ارزیابی خودکارآمدی در سنین پیری دشوار است، تنزل تواناییهای جسمی و ذهنی، بازنشسته شدن از کار فعال و کنارهگیری از زندگی، افق جدیدی از خودارزیابی را ایجاد میگند. کاهش خودکارآمدی ناشی از این ارزیابیها بر کارکردهای جسمی و ذهنی، مانند فعالیتهای جنسی، بدنی و فکری، تأثیر منفی دارد. بهطور خلاصه، احساس خودکارآمدی پایین باعث کاهش کارکرد شناختی و رفتاری فرد و از دست رفتن تدریجی علایق و مهارتهای او میشود. الیس[36] باورهای نامعقول را سبب بروز هیجانات منفی نامناسبی مثل کمرویی افراطی، احساس گناه، تحمل کم ناکامی، احساس بیعرضه بودن، کمال گرایی افراطی، عصبانیت، آزردگی شدید از اطرافیان و خودکارآمدی پایین میداند و برای مقابله با آن با استفاده از فنون درمان عقلانی-هیجانی (A-B-C)[37] توصیه به کشف باورهای نامعقول میکند که با کنار گذاشتن آنها میتوان با مشکلات مقابله کرد، خودکارآمدی خود را افزایش داد و زندگی شادمانهای بهدست آورد.(ترجمهی فیروزبخت، 1387). در یک بررسی آزمودنیهایی از هر دو جنس برای رقابت در یک مهارت حرکتی شرکت داشتند. باورهای خودکارآمدی آنها در یک گروه با گفتن این که «با فردی رقابت میکنند که از ناحیه زانو آسیب دیده است » (خودکارآمدی بالا) و در گروه دیگر، با بیان اینکه «آنها با یک ورزشکار حرفهای روبهرو هستند»(خودکارآمدی پایین) دستکاری شد. در نهایت عملکرد گروه اول با گروه دوم به وضوح متفاوت بود. (پروین و جان،2001; ترجمه جوادی و کدیور، 1384).
2-7-2- وظایف والدینی و دلزدگی زناشوئی……………………………………………………………………………..26
2-7-3- دلزدگی زناشویی و طول مدت ازدواج………………………………………………………………………….27
2-8- تفاوت روند طبیعی زندگی مشترک و دلزدگی زناشوئی……………………………………………………….28
2-8-1- راه های جلوگیری از دلزدگی زناشوئی…………………………………………………………………………29
2-9- شخصیت…………………………………………………………………………………………………………………….31
2-10- نظریه های شخصیت……………………………………………………………………………………………………34
2-10-1- رویکرد روان تحلیل گری…………………………………………………………………………………………34
2-10-2 رویکرد پدیدار شناختی………………………………………………………………………………………………35
2-10-3- رویکرد شناختی……………………………………………………………………………………………………..36
2-10-4- رویکرد رفتاری……………………………………………………………………………………………………….37
2-10-5- رویکرد یادگیری اجتماعی………………………………………………………………………………………..37
2-10-6- نظریه کتل……………………………………………………………………………………………………………..39
2-10-7- نظریه بقراط……………………………………………………………………………………………………………39
2-10-8- نظریه کرچمر………………………………………………………………………………………………………….40
2-10-9- رویکرد صفات……………………………………………………………………………………………………….41
2-11- تیپ های روان شناختی یونگ……………………………………………………………………………………….42
2-12- پیشینه تاریخی مدل پنج عامل شخصیت………………………………………………………………………….43
2-13- عوامل پنج گانه شخصیت……………………………………………………………………………………………..46
2-13-1- روانژندی……………………………………………………………………………………………………………….47
2-13-2- برون گرایی……………………………………………………………………………………………………………48
2-13-3- انعطاف پذیری……………………………………………………………………………………………………….49
2-13-4- دلپذیر بودن……………………………………………………………………………………………………………50
2-13-5- مسئولیت پذیری و با وجدان بودن……………………………………………………………………………..50
2-14- سبک مقابله ای…………………………………………………………………………………………………………..51
2-14-1- طبقه بندی فرآیند مقابله ای……………………………………………………………………………………….53
2-15- پیشینه تحقیق……………………………………………………………………………………………………………..55
فصل سوم: روش اجرای تحقیق
3-1- روش شناسی تحقیق……………………………………………………………………………………………………..58
3-2- متغیرهای پژوهش………………………………………………………………………………………………………….58
3-3- جامعه آماری………………………………………………………………………………………………………………..59
3-4- نمونه و روش نمونه گیری………………………………………………………………………………………………59
3-5- ابزار پژوهش………………………………………………………………………………………………………………..59
3-5-1- پرسشنامه فرسودگی زناشوئی………………………………………………………………………………………59
3-5-2- سیاهه ی پنج عامل شخصیت و فرم تجدید نظر شده ی آن……………………………………………….61
3-5-3- مقیاس راهبردهای مقابله با تنیدگی……………………………………………………………………………….63
3-6- روش اجرای پژوهش…………………………………………………………………………………………………….64
2-7- ابزار تجزیه و تحلیل داده ها……………………………………………………………………………………………65
فصل چهارم:تجزیه و تحلیل داده ها
4-1- مقدمه………………………………………………………………………………………………………………………….67
4-2- یافته های توصیفی پژوهش…………………………………………………………………………………………….67
4-3- یافته های استنباطی……………………………………………………………………………………………………….71
فصل پنجم:نتیجه گیری و پیشنهادات
5-1- تجزیه و تحلیل فرضیه های پژوهش………………………………………………………………………………..90
5-2- محدودیت های پژوهش……………………………………………………………………………………………….98
5-3- پیشنهادهای پژوهش…………………………………………………………………………………………………….98
5-1-3- پیشنهادهای پژوهشی……………………………………………………………………………………………….98
5-3-2- پیشنهادهای کاربردی……………………………………………………………………………………………….99
منابع و مآخذ
فهرست منابع فارسی…………………………………………………………………………………………………………….100
فهرست منابع لاتین………………………………………………………………………………………………………………101
پیوست ها ………………………………………………………………………………………………………………………….106
هدف اصلی این پژوهش، بررسی رابطه بین پنج عامل بزرگ شخصیت و سبک های مقابله ای با فرسودگی زناشویی در زنان کارمند شهرستان اسلام آبادغرب بود.پژوهش حاضر توصیفی از نوع مطالعات همبستگی میباشد. جامعه آماری را کلیه زنان کارمند شهرستان اسلام آبادغرب تشکیل دادند. حجم نمونه پژوهش 144 کارمند زن بود که از بین اداره های این شهرستان به صورت خوشه ای چند مرحله ای انتخاب شدند. ابزارهای به کار گرفته شده شامل، مقیاس فرسودگی زناشویی پاینز و نانز، مقیاس پنج عاملی جدید شخصیت و فرم تجدیدنظر شده آن از مک کری و کاستا، مقیاس راهبردهای مقابله با تنیدگی اندلر و پارکر بود. تجزیه و تحلیل داده ها با استفاده از همبستگی پیرسون و رگرسیون همزمان صورت گرفت. نتایج نهایی پژوهش حاکی از آن بود که موافق بودن (عامل چهارم ویژگی های شخصیتی) می تواند فرسودگی زناشویی را پیش بینی کند، اما سائر عامل ها پیش بینی کننده فرسودگی زناشویی نیستند. همچنین نتایج نشان داد که از بین سبک های مقابله ای سبک هیجان مدار و سبک اجتنابی می توانند فرسودگی زناشویی را پیش بینی کنند. بنابراین یافته های به دست آمده نشان داد که گشودگی، موافق بودن، سبک هیجان مدار، وسبک اجتنابی توان پیش بینی فرسودگی زناشویی را دارند.
کلید واژه ها: ویژگی های شخصیتی، سبکهای مقابله ای، فرسودگی زناشویی
مقدمه:
به طور سنتی و معمول اساس تشکیل خانواده با ازدواج گذاشته می شود. ازدواج، اولین ومهمترین مرحله در چرخه زندگی خانوادگی است که در آن انتخاب همسر صورت می گیرد و موفقیت در دیگر مراحل زندگی به موفقیت در این مرحله بستگی دارد(نیتزل[1] و هاریس[2]،2008). ازدواج مهم ترین رویداد زندگی فرد است و مهمترین مرحله چرخه ی زندگی خانوادگی محسوب می شود(سیاتیری،1384). بدین منظور، وجود مجموعه ای از آگاهی ها و اطلاعات در جهت ارتقای کیفیت ازدواج الزامی می باشد (رفاهی،1387). ویژگی های شخصیتی عامل مهمی است که در کیفیت زندگی فرد تأثیر گذار است. شناخت شخصیت می تواند به انسان کمک کند تا خود و دیگران را بهتر بشناسد، از طریق شخصیت می توانیم پی ببریم که آدمی در یک موقعیت خاص چه رفتاری از خود نشان می دهد وترجیحات وی چیست؟ (شولتز و شولتز،13799). عامل دیگری که در کیفیت زناشویی می تواند مهم باشد سبک های مقابله ای است.
توجه روز افزون به نقش فرسودگی در زندگی روزمره و اثر آن در ارتباط با ابعاد مختلف شخصیت و شیوه هایی که افراد در مقابله با این تنیدگی به کار می برند زمینه ساز انجام تحقیقات متعدد شده است. شواهد بدست آمده حاکی از آن است که شخصیت با هر دو عامل فرسودگی و سبک مقابله مرتبط است. لذا با توجه به اهمیت موضوع، در این تحقیق نیزسعی شده که رابطه میان پنج عامل بزرگ شخصیت و سبک های مقابله ای با فرسودگی زناشویی مورد مطالعه قرار گیرد.
1 -1 بیان مساله
خانواده از ارکان عمده و نهادهای اصلی هر جامعه و یکی از طبیعیترین گروههایی است که میتواند نیازهای مادی، عاطفی، تکاملی و همچنین نیازهای معنوی انسانها را برطرف نماید.
این واحد اجتماعی عدالت انسانی و کانون صمیمانهترین روابط و تعاملات بینفردی است(حسینی، 1382). ازدواج نخستین پیمان عاطفی و قانونی زندگی به شمار میرود و همسر گزینی و پیمان زناشویی، هر دو نشانه بالندگی و پیشرفت شخصی هستند(برنشتاین و برنشتایین[3]، ترجمه پورعابدی و منشی، 1380). در دوران معاصر وقوع وقایعی چون انقلابها، صنعتی شدن جوامع، جنبش فمینیستی، فراگیر شدن رسانهها، خانواده را دستخوش تغییراتی کرده است. در نتیجه قویترین پیوندهای انسانی در خانواده در معرض تهدید جدی قرار گرفته و آشفتگی در روابط رخ داده است. آثار این آشفتگی ها درخانوده در قالب مشکلات فردی وخانوادگی بروز می کند که یکی از آنها فرسودگی زناشویی[4] است(هالفورد[5]، 1998؛ به نقل از شاهکوه و تبریزی، 1391).
فرسودگی زناشویی، کاهش تدریجی دلبستگی عاطفی به همسر است که با احساس بیگانگی، بی علاقگی و بی تفاوتی زوجین به یکدیگر و جایگزینی عواطف منفی به جای عواطف مثبت به همراه است. در یک ازدواج سرخورده یکی یا هردو زوج ضمن تجربه احساس گسستگی از همسر و کاهش علایق و ارتباطات متقابل، نگرانی های قابل توجهی در خصوص تخریب فزاینده رابطه و پیشروی به سمت جدایی و طلاق دارند (کایزر[6]، 1996). فرسودگی از پا در افتادن جسمی، عاطفی و روانی است که از عدم تناسب بین توقعات ناشی می شود. فرسودگی یک روند تدریجی است و به ندرت به طور ناگهانی بروز می کند. در واقع صمیمیت و عشق به تدریج رنگ می بازد و به همراه آن احساس خستگی عمومی عارض می شود. در شدیدترین نوع آن، این فرسودگی باعث فروپاشی رابطه می شود. فرسودگی طبق تعریف، از پا افتادگی جسمی، عاطفی و روانی است که ناشی از عدم تناسب مزمن بین انتظارات و واقعیت است (پاینز[7]،1996؛ ترجمه گوهری راد و افشار، 1383).
رویکرد صفات یه شخصیت امروزه جایگاه ویژه ای را در مطالعات شخصیت کسب کرده است. بسیاری از محققان رویکرد صفات برآنند که می توان صفات را بر اساس پنج بعد گسترده تر و دو قطبی تنظیم کرد. این ابعاد به عنوان پنج عامل بزرگ[8] خوانده می شوند که عبارتند از روان آزرده خویی،[9] برون گرایی[10]، سازگاری[11]، پذیرا بودن به تجربه[12]و مسئولیت پذیری[13] (قلی زاده، برزگری، غریبی، بابا پور، 1388) کاستا و مک کری (1990) در نظریه ی خود پنج ویژگی شخصیت را به این صورت تعریف کرده اند؛ روان رنجورخویی به سازگاری، ثبات عاطفی فرد، ناسازگاری و روان نژندی مربوط است. داشتن احساسات منفی همچون ترس، غم، برانگیختگی، خشم، احساس گناه، احساس کلافگی دائمی و فراگیر مبنای این مقیاس را تشکیل می دهند (صفری، گودرزی، 1388). برون گراها افرادی اجتماعی هستند اما اجتماعی بودن فقط یکی از ویژگی های این افراد است. افزون بر این آنان در عمل قاطع، فعال و حراف یا اهل گفتگو هستند. این افراد هیجان و تحرک را دوست دارند و برآنند که به موفقیت در آینده امیدوار باشند. مقیاس برون گرایی نشان دهنده ی علاقه افراد به توسعه صنعت و کار خود است. سازگاری بر گرایش های ارتباط بین فردی تأکید دارد (صفری، گودرزی، 1388). فرد موافق اساساً نوعدوست است، با دیگران احساس همدردی می کند و مشتاق برای کمک به آنان است. عناصر تشکیل دهنده گشودگی نسبت به تجربه، تصورات فعال، حساسیت به زیبایی، توجه به تجربه های عاطفی درونی و داوری مستقل می باشد، در باروری تجربه های درونی و دنیای پیرامون کنجکاو بوده و زندگی آنها سرشار از تجربه است. منظور از با مسئولیت و باوجدان بودن کنترل خویشتن به فرآیند فعال طراحی، سازماندهی و اجرای وظایف است (صفری، گودرزی، 1388).
از دیگر موضوعات مورد بررسی در این پژوهش راهبردهای مقابلهای[14] است. در دنیای امروز تنیدگی به عنوان یکی از آفات نیروی انسانی شناخته شده است و اثرات مخرب آن بر زندگی فردی و اجتماعی افراد، به ویژه کارکنان یک سازمان کاملاً مشهود است. افراد سازمان در موقعیت های تنیدگی زا از شیوههای مقابلهای متفاوتی استفاده میکنند (هارن و میشل[15]، 2003). مفهوم مقابله از دهههای گذشته به طور رسمی در حوزه روان شناسی مطرح شده است و طی سالهای اخیر مطالعات زیادی در خصوص فرآیند مقابله و انواع سبکهای مقابلهای انجام شده است. پژوهشهای اخیر نشان دادهاند که نوع راهبرد مقابلهای فرد نه تنها سلامت روانی، بلکه بهزیستی جسمانی وی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد(ایرلند[16] و همکاران، 2005 ).
لازاروس و فولکمن[17] از اولین پژوهشگرانی بودند که در یک چارچوب منسجم به موضوع مقابله پرداختهاند. افراد به منظور جلوگیری، مدیریت و کاهش تنیدگی، تلاشهای شناختی و رفتاری انجام
می دهند که لازاروس و فولکمن آن را مقابله نامیدهاند.
اندلر و پارکر[18](1990) سه نوع سبک مقابلهای را مطرح کردند که عبارتند از: 1: سبک مقابله
)مساله مدار 2) سبک مقابله هیجانمدار 3) سبک مقابلهای اجتنابی. در سبک مقابلهای مسأله مدار[19] فرد بر مسأله متمرکز میشود و سعی در حل آن دارد. در این سبک فرد به جمعآوری اطلاعات مربوط به حادثه فشار زا میپردازد، درباره آن فکر میکند، منابعی را که از آن برخوردار است ارزیابی میکند، و برای استفاده از منابع در دسترس خود طرح و برنامهای آماده میکند. مقابله هیجانمدار بر کنترل هیجانات و واکنشهای عاطفی تأکید مینماید. افراد در این سبک مقابله، هیجانی برخورد میکنند و با گریه کردن، عصبانب شدن و فریاد زدن با فشار روانی مقابله میکنند(کلینکه، 1999؛ به نقل از محمد خانی و باشقره، 1387 ). در سبک مقابلهای اجتنابی، فرد سعی در تغییرات شناختی و دور شدن از واقعیتهای فشارآور دارد و با فاصله گرفتن از مشکل، اقدام به فرار و اجتناب کرده و برای دریافت حمایت عاطفی تلاش میکند. در این حالت فرد به دنبال برگرداندن آرامش بهم خوردهای است که به خاطرموقعیت فشارزا، به وجود آمده است وکوشش میکند تا خود را از آشفتگی های موجود و پریشانی برهاند(ایرلند و همکاران، 2005).
برای رویارویی با رویدادهای زندگی آگاهی از عوامل شخصیتی بسیار مهم است. زیرا عوامل شخصیتی با این مسئله که یک فرد چگونه دنیا را مشاهده میکند و چگونه به عوامل و موقعیتهای تنشزا پاسخ میدهد ارتباط نزدیکی دارد (کلینگ، به نقل از پوریوسف و آزاد فلاح، 1391). با نگرش به تأثیرگذاری برخی از عوامل شخصیتی بر کاربرد راهبردهای مقابلهای، مثلاً این که، با وجدان بودن، راهبردهای مقابلهای سازگارانه را تسهیل میکند و برعکس روان آزردهگرایی، راهبردهای مقابلهای ناسازگارانه را تسهیل میکند و با شناخت هر چه بیشتر و بهتر عوامل شخصیتی و به تبع آن راهبردهای مقابلهای میتوان فرسودگی زناشویی را پیشبینی کرد. ویژگیهای شخصیتی و راهبردهای مقابلهای در کنار متغیرهای بسیاری از جمله فرسودگی شغلی، سلامت روان، رضایت زناشویی، سازگاری زناشویی و… مورد سنجش قرار گرفته است. حال باتوجه به نقش این دو متغیر در موارد مشابه همچون سازگاری و رضایت زناشویی و خلاء سنجش آن با فرسودگی زناشویی، انجام چنین پژوهشی در خور توجه است. از این رو در این پژوهش، در پی پاسخ به این سؤال هستیم که آیا ویژگیهای شخصیتی و سبکهای مقابلهای میتوانند فرسودگی زناشویی را پیشبینی کنند؟
هدف اصلی این پژوهش آن است که: باتوجه به ویژگی های شخصیتی و سبک های مقابله ای افراد، به پیش بینی فرسودگی زناشویی زنان شاغل شهرستان اسلام آبادغرب اهتمام نماید.
1-2- اهمیت و ضرورت انجام تحقیق:
یکی از مسائلی که خانواده ها با آن مواجه هستند فرسودگی زناشویی است. از آنجایی که برای حل هر مشکلی ابتدا باید عواملی که در آن مسئله دخیل است شناسایی شود بنابراین توجه به عوامل مؤثر بر فرسودگی زناشویی میتواند مسئلهای مهم برای مطالعات محسوب شود. توانایی درک و شناخت احساسات در روابط بینفردی مقولهای بسیار مهم در پرداخت مسائل مربوط به روابط بینفردی بخصوص روابط زناشویی است و این توانایی شناخت، مهارتی اساسی است که برای ترمیم و روابط بین فردی ضرورتی بسیار مهم و انکار ناپذیر است، ایجاد مهارتهای شناخت هیجانی در روابط بخصوص در درون سازمان پیچیدهای بنام خانواده و تأثیر آن برنوع مقابله با تعارضات زناشویی موضوعی است مهم و حائز اهمیت است.
چون تداوم خانواده از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است وچون فرسودگی زناشویی عاملی تهدید کننده است، و از طرفی نقش عامل های شخصیتی و سبک های مقابله ای در جامعه هدف مورد مطالعه قرار نگرفته، مشخص شدن رابطه این متغییرهای پیش بین با متغییر ملاک برای کمک به تداوم زندگی زناشویی از اهمیت خاصی برخوردار است.
در بررسی یافته ها در زمینه کارکرد خانواده، هی جونگ و نادین(2008) در مطالعه ای تحت عنوان تعارضات زناشویی، نشانه های افسردگی وناکارآمدی زناشویی، به این نتیجه رسیدند که اختلالات زناشویی و ناکارآمدی زوجین به طور مستقیم موجب افزایش افسردگی واختلالات کارکردی می شود و بر سلامت جسمانی وروان زوجین تأثیر می گذارد ، که این عامل نیز بر ناکارآمدی خانواده می افزاید. مطالعه زوجین در حال طلاق نشان داد که شکست در رسیدن به راه حلی برای زندگی مشترک به طور معنی داری با کارکرد خانوادگی هرج و مرج گونه وبی قید رابطه دارد. و همچنین تحقیقات مختلف نقش کارکرد خانواده را درسلامت جسمی و روانی اعضای خانواده مطرح کرده اند(میلر،2000؛ کیت ر،1991).
1-3- اهداف کلی:
هدف اصلی: تعیین نقش ویژگیهای شخصیتی و سبکهای مقابلهای با فرسودگی زناشویی.
اهداف اختصاصی:
1- تعیین رابطه بین روان رنجور خویی با فرسودگی زناشویی
2- تعیین رابطه بین برون گرایی با فرسودگی زناشویی
3- تعیین رابطه بین توافق (سازگاری) با فرسودگی زناشویی
4- تعیین رابطه بین انعطاف پذیری (گشودگی نسبت به تجربه) با فرسودگی زناشویی
5- تعیین رابطه بین با وجدان بودن (با مسئولیت بودن) با فرسودگی زناشویی
6- تعیین رابطه بین سبک مقابلهای مسالهمدار با فرسودگی زناشویی
7- تعیین رابطه بین سبک مقابلهای هیجانمدار با فرسودگی زناشویی
8- تعیین رابطه بین سبک مقابلهای اجتنابی با فرسودگی زناشویی
1-4- سوالات پژوهش:
سوال اصلی:
بین تیپ های شخصیتی وسبک های مقابله ای با فرسودگی زناشویی رابطه وجود دارد؟
سوالات فرعی:
1- آیا بین روان رنجور خویی با فرسودگی زناشویی رابطه وجود دارد؟
2- آیا بین برون گرایی با فرسودگی زناشویی رابطه وجود دارد؟
3- آیا بین توافق (سازگاری) با فرسودگی زناشویی رابطه وجود دارد؟
4- آیا بین انعطاف پذیری (گشودگی نسبت به تجربه) با فرسودگی زناشویی رابطه وجود دارد؟
5- آیا بین با وجدان بودن (با مسئولیت بودن) با فرسودگی زناشویی رابطه وجود دارد؟
6- آیا بین سبک مساله مدار با فرسودگی زناشویی رابطه وجود دارد؟
7- آیا بین سبک هیجانمدار با فرسودگی زناشویی رابطه وجود دارد؟
8- آیا بین سبک اجتنابی با فرسودگی زناشویی رابطه وجود دارد؟
1-5- تعریف واژهها و اصطلاحات فنی و تخصصی
تعریف مفهومی
الف) فرسودگی زناشویی: فرسودگی زناشویی، از پا افتادگی جسمی، عاطفی و روانی است که ناشی از عدم تناسب مزمن بین انتظارات و واقعیت است (پاینز،1996؛ ترجمه گوهری
این مطلب را هم بخوانید :
دفاع های نابالغ//پایان نامه دشواری تنظیم هیجانی - جستجو گران نیکنام
راد و افشار، 1383).
ب) سبک مقابلهای: افراد به منظور جلوگیری، مدیریت و کاهش تنیدگی، تلاشهای شناختی و رفتاری انجام میدهند که لازاروس و فولکمن آن را مقابله نامیدهاند(لازاروس و فولکمن،1984؛ ترجمه محمد خانی،1386)
ج) ویژگیهای شخصیتی: شخصیت، تعیین کننده نمایه خاص الگوهای رفتاری فرد تعریف شده است (ستوده، میرزایی و پازند، 1381).
تعریف عملیاتی:
الف) فرسودگی زناشویی:نمره یی است که آزمودنی در پرسشنامه ی فرسودگی زناشویی (پاینز،1996) بدست آورده است.
ب) سبکهای مقابلهای: نمره یی است که آزمودنی درمقیاس راهبردهای مقابله با تنیدگی(اندلر و پارکر1995) بدست آورده است.
ج) ویژگیهای شخصیتی: نمرهیی که آزمودنی در سیاهه پنج عاملی شخصیت (مککری و کاستا، 1992) بدست آورده است.
مقدمه:
خانواده نهادی است که همه نهادهای دیگر با آن ارتباط داشته و به حق شایسته است که بیش از این ها درباره خانواده تحقیق کنیم. خانواده جامعه ای است کوچک که از ارزش و اهمیت زیادی برخوردار است. بحث پیرامون خانواده و راه های تحکیم آن، از بحث های متداول مجامع علمی است و علوم مربوط به آن به ویژه مشاوره و روانشناسی تلاش می کنند که تدابیری به عمل آورند که روز به روز میراث خانواده را فزونی بخشند( لاورنس 2008).
تحقیق حاضر با بررسی رابطه پنج عامل بزرگ شخصیت و سبکهای مقابله ای با فرسودگی(دلزدگی) زناشویی، تلاشی است در جهت افزایش دوام و ثبات خانواده.
2– 1- دلزدگی و دلزدگی زناشویی
2-2 تعریف دلزدگی
دلزدگی استعاره یا کنایه ای است که معمولا برای توصیف یک حالت یا فرایند خستگی و فرسودگی که مشابه با خاموش شدن یک آتش یا فرونشاندن یک شمع است، اطلاق می شود.
در فرهنگ لغت، واژه از پا افتادن[20] به عنوان شکست خوردن، کاملاً خسته شدن و یا فرسوده شدن بوسیله مطالبه بیش از اندازه انرژی، نیرو یا منابع تعریف شده است.
اولین نوشته هایی که در آن از دلزدگی یاد شده است مربوط به شکسپیر[21] در 1599 می باشد.
دلزدگی مجموعه علایم خستگی عاطفی، شخصیت زدایی[22] و کاهش بهره وری می باشد. خستگی عاطفی به تهی شدن یا خالی شدن منابع عاطفی که به وسیله تقاضاهای بین فردی ایجاد می شود، برمی گردد. شخصیت زدایی به رشد منفی و گرایشات بی رحمانه و عیب جویانه و بدگمانانه به همسر داشتن تاکید دارد که بعضی آشفتگی ها و پریشانی ها را شامل می شود که کاملاً با جنبه روانپزشکی این نشانه ها متفاوت است (اسکافلی و بونک[23] 2003).
اندرسون[24] و پاینز(1982) دلزدگی را به عنوان یک حالت خستگی جسمی، عاطفی و ذهنی که در شرایط درگیری طولانی مدت همراه با مطالبات عاطفی ایجاد می شود، می دانند. در این تعریف خستگی ذهنی با کاهش انرژی،خستگی مزمن، ضعف و تنوع وسیعی از شکایت های جسمی و روان تنی مشخص می شود.
در حالیکه، خستگی عاطفی شامل احساسات درماندگی، ناامیدی و فریب می شود، خستگی روانی به رشد نگرش منفی نسبت به خود و کار و زندگی بر می گردد. این نشانه ها در افراد بهنجار و طبیعی مشاهده می شود (به نقل از اسکافلی و بونک 2003).
از دیدگاه اصالت وجودی- روان تحلیل گری[25]، دلزدگی یک حالت تجربه شده خستگی جسمی، عاطفی و روانی است که از عدم تناسب مزمن بین توقعات و واقعیت ناشی می شود (پاینز و نانز 2003).
دلزدگی نتیجه فرایند فرسایش[26] است که در آن افراد متعهد و با انگیزه روحیه شان را از دست می دهند ( پاینز 2005).
دلزدگی نتیجه درگیری طولانی مدت در موقعیت هایی است که از نظر عاطفی و احساسی مطالبات زیادی دارند. چنین موقعیت هایی معمولاً به علت تفاوت زیاد بین توقعات و واقعیت بروز می کنند (پاینز 1996 ترجمه شاداب 1381، 351).
در واقع دلزدگی با مجموعه ای از رؤیاها و انتظارات آغاز می شود، هنگامی که این رویاها محقق
نمی شوند و در عوض با تنبیه و تجارب استرس زا مواجه می شوند، نتیجه دلزدگی است. این موضوع به حوزه های زوجین، والدین و بچه ها نیز مرتبط می شود (پیپل[27] 2000).
2-3 چگونگی پدیدآیی وتحول دلزدگی
دلزدگی با عدم تعادل میان منابع و تقاضا شروع می شود، یک ناهمخوانی میان انتظارات و ایده آل های افراد از یک سو و واقعیات از سوی دیگر. نتیجه ی ناهمخوانی استرس است. استرس ممکن است به طور آگاهانه و هوشیارانه مشاهده شود یا به طور ناآگاهانه در مدت طولانی پایدار بماند. در مرحله ی دوم به تدریج افراد، شروع به فشار عاطفی، فرسودگی و خستگی می کنند. مرحله سوم شامل تغییراتی در نگرش و رفتار می شود و در این مرحله افراد نگرش هایشان را در مورد زندگی زناشویی و همسر تغییر می دهند. سرانجام، نتیجه دلزدگی است (اسکافلی و بونک2003). دلزدگی نتیجه تلاش هایی است که یک شرایط بد، هموار می کند (پیپل 2000).
دلزدگی به علت ناکامی در عشق بروز می کند و پاسخی است در برابر مسائل وجودی. انباشته شدن فشارهای روانی تضعیف کننده عشق، افزایش تدریجی خستگی و یکنواختی و جمع شدن رنجش های کوچک، به بروز دلزدگی کمک می کنند. در واقع یافتن یک عامل زمینه ساز دلزدگی غیر ممکن است (پاینز 1996 ترجمه شاداب 1381).
دلزدگی با رشد آگاهی و توجه به چیزهایی که دیگر به اندازه گذشته خوشایند نیست شروع می شود (پاینز 1996 ترجمه شاداب 1381).
شروع دلزدگی به ندرت ناگهانی است. معمولاً روند آن تدریجی است و به ندرت از یک پدیده ناگوار یا حتی چند ضربه ناراحت کننده ناشی می شود. انباشته شدن سرخوردگی ها و تنش های زندگی روزمره سبب فرسایش روانی می شود و سرانجام به دلزدگی منجر می شوند (ون پلت 2004 ؛ پاینز 1996 ترجمه شاداب 1381).
بر طبق نظر پاینز ونانز (2003) فرد دلزده نمی شود مگر اینکه با یک موضوعی (مثل عشق و کار) به شدت درگیر شده باشد. اگر هیچ کاری برای متوقف کردن این فرایند صورت نگیرد، امور از بد به بدتر پیش خواهند رفت. دوره های نارضایتی که زمانی نادر برای افراد رخ می داد دیگر مکرراً اتفاق می افتند و آن احساسات خفیف نارضایتی به یک خشم شدید تبدیل می شوند و فرد احساس می کند که از لحاظ جسمی و عاطفی فرسوده شده است.در هنگام شب نیز ممکن است زوجین به رفتارهای آزاردهنده همسرشان که به طور واقعی یا خیالی مرتکب شده است بیندیشد و احساس بدبختی کنند.
فاکتورهای اصلی که در بروز دلزدگی نقش دارند عبارتند از:
1- زمانی که فرد خود را تحت فشار احساس می کند تا همیشه موفق باشد. برای مثال به عنوان یک همسر، فرد خود را تحت فشار احساس می کند تا بوسیله همسرش همیشه کامیاب شود.
2- فرد نیاز دارد تا دوباره و دوباره تحریک شود تا از احساس خستگی در ازدواج جلوگیری کند.
3- زمانی که یک قسمت از زندگی زناشویی( روابط جنسی، وظایف والدینی، همراهی ومصاحبت) به طور نامتناسب در مقلیسه با سایر قسمت ها برای فرد مهم باشد.
فصل چهارم: تجزیه و تحلیل داده ها
4-1 مقدّمه…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….87
4-2 یافته های توصیفی…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………87
4-3 یافته های استنباطی………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..89
4-4 تحلیل سؤالات پژوهش…………………………………………………………………………………………………………………………………………………..94
فصل پنجم: بحث و نتیجه گیری
5-1 مقدّمه………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..99
5-2 بحث و نتیجه گیری…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………99
5-3 محدودیّت ها……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………..105
5-4 پیشنهادات…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………105
منابع
منابع فارسی………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….106
منابع انگلیسی…………………………………………………….
۱-۱مقدمه
در حال حاضر اختلالات روانی به دلیل ماهیت آشفته ساز،شیوع فراوان و پیچیدگی های ماهیتی و نیز هزینه های گزاف مراقبتی مورد توجه فراوان قرار گرفته اند.بعلاوه نگاه جامعه ی امروز به آنها،نگاه علمی و به سرعت در حال پیشرفت است(بخشی پور،دژکام،مهریار و بیرشک ،۱۳۸۳). در این میان، اختلالات شخصیت در زمره مهمترین مشکلات اجتماعی و پزشکی هستند که روانپزشکان، متخصصان بهداشت روانی، جامعه شناسان و…توجه جدی بدان داشته اند. شیوع آنها در جمعیت عمومی بین ۱۰ تا ۲۰ درصد تخمین زده می شود. افراد مبتلا به اختلال شخصیت معمولاً برچسب های آزارنده، پرتوقع، یا انگل دریافت می کنند و کلاً پیش آگهی آنها نامطلوب شمرده می شود. تقریباً نیمی از تمام بیماران روان پزشکی دچار اختلالات شخصیت هستند که غالباً توأم با اختلالات محور یک است. اختلال شخصیت در عین حال زمینه ساز سایر اختلالات روانپزشکی نظیر سوء مصرف مواد، خودکشی، اختلالات عاطفی، کنترل تکانه، اختلالات خوردن و اختلالات اضطرابی است و این امر موجب تداخل در درمان و افزایش ناتوانی، بیماری و مرگ و میر در این بیماران می گردد(کاپلان و سادوک[1]،۱۳۸۲).
انجمن روان پزشکی آمریکا (۲۰۰۰APA,)[2]،۱۰نوع اختلال شخصیت را در۳ خوشه طبقه بندی کرده است. خوشه A با رفتار عجیب و غریب مشخص شده و مرکب از اختلالات پارانویید، اسکیزوئید و اسکیزوتایپال است. خوشه B که با رفتارهای هیجانی و نمایشی مشخص شده است، شامل اختلالات شخصیت ضداجتماعی، نمایشی، مرزی و خودشیفته است. خوشه C هم که با رفتارهای اضطرابی مشخص می شود، شامل اختلالات شخصیت اجتنابی، وابسته و وسواسی-جبری است (کاپلان و سادوک،۱۳۸۲).
در این بین، اختلال شخصیت مرزی با شیوع ۱ تا ۲درصد در جمعیت عمومی و ۱۰ درصد در جمعیت غیربستری و ۲۰-۲۵درصد در جمعیت بستری شده،یکی از اساسی ترین دغدغه های بهداشت روانی است(اسوارتز[3] و همکاران؛۱۹۸۹،پارک؛پارک[4]،۱۹۹۷؛گاندرسون[5]؛۱۹۸۴وایدیگر[6]؛۱۹۸۶،به نقل از جرج کروس و رینولدز،۲۰۰۱). همپوشی این اختلال با اختلالات محور یک حدوداً بین ۴۰-۶۰ درصد تخمین زده می شود (مارزیالی[7] و مونرو-بلوم[8]،۱۹۹۴،به نقل از جرج کروس و رینولدز،۲۰۰۱) که افسردگی و اختلال دوقطبی متداول ترین اختلالات بوده و بیان می شود ۸۷ درصد مرزی ها علایم اختلال افسردگی را نشان می دهند(کوروبلی و همکاران[9]،۱۹۹۶؛هادزیاک و همکاران[10]،۱۹۹۶،به نقل ازجرج کروس و رینولدز،۲۰۰۱).
از سویی، اختلال شخصیت ضداجتماعی نیز به موجب نقش عظیمی که روی سلامتی عمومی و وضع اقتصادی جوامع دارد، نسبت به دیگر اختلالات شخصیت، مرجّح ترین اختلال شخصیت برای پژوهش است. بیماران مبتلا به این اختلال نسبت به جمعیت عمومی، به احتمال بیشتری با اختلالات محور یک، هم ابتلایی دارند، این اختلالات شامل افسردگی اساسی(۳۰٪)،اختلال دوقطبی،پانیک[11]،اختلال نقص توجه و بویژه اختلال مصرف مواد است. برآورد می شود که ۸۰ درصد بیماران ضداجتماعی می توانند سوء مصرف کنندگان مواد باشند. آمارها نشان می دهند که تقریباً ۳درصد مردان و۱ درصد زنان در بین جمعیت عمومی آمریکا، ویژگی های مربوط به ملاک های اختلال شخصیت ضداجتماعی را نشان می دهند (جرج کروس[12] و رینولدز[13]،۲۰۰۱).
با توجه به شیوع، پیچیدگی، همایندی بالا با اختلالات محور یک و نیز هزینه های گزافی که در قبال این اختلالات چه از جنبه مراقبتی و چه از نظر خساراتی که از سوی مبتلایان به این اختلالات شخصیتی به جوامع تحمیل می شود، پرداختن به اختلالات شخصیت مرزی و ضداجتماعی از اولویت های پژوهشی در حوزه سلامت روانی است. در این راستا، فهم سازه های تأثیر گذار و بیان صریح عواملی که به طور مستقیم و یا غیر مستقیم بر این اختلالات اثر می گذارند، کاری بس دشوار است، با این حال تلاش محققان در این زمینه نتایج امیدوارکننده ای در پی داشته است.در همین راستا، توجه به نقش سازه روانشناختی تنظیم هیجان و بالاخص راهبردهای شناختی تنظیم هیجان در سبب شناسی اختلالات شخصیت ضداجتماعی و مرزی باتوجه به وجود بی ثباتی هیجانی و ناتنظیمی هیجانی در خوشه Bاختلالات شخصیت (کریک و جی گر[14]؛۲۰۰۱) و بررسی اثرات مستقل این راهبردها با بهره گیری از نظام تحلیلی آماری پیشرفته مدل یابی معادلات ساختاری[15] جهت پیش بینی و تبیین اثرات این سازه ها بر این حوزه از اختلالات شخصیت، می تواند کمک کننده پژوهش ها و رویکردهای درمانی آتی در زمینه اختلالات شخصیت باشد.
۲-۱ بیان مسأله
زمانی که فردی در کنار آمدن با مسائل زندگی مشکلاتی داشته باشد و رفتار وی به طور پایدار، مقاوم و انعطاف ناپذیر، موجب پریشانی و آشفتگی دیگران شود، در چنین شرایطی، اختلال شخصیت مطرح می شود(کریس هیلی[16]؛۲۰۰۸). اختلالات شخصیت بیانگر مجموعه ای از رفتارهای گوناگون و پیچیده هستند. جلوه آشفتگی روانی در هر یک از این اختلالات کاملأ متفاوت است، با این حال مشکلاتی که افراد مبتلا به اختلال شخصیت تجربه می کنند، هر روز و در اغلب تعامل های آنها با دیگران وجود دارد. مشکلات این افراد اعم از اینکه وابستگی شدید، ترس از صمیمیت زیاد، نگرانی شدید، دروغگویی فراوان و بی دلیل و رفتار های استثمارگرایانه یا خشم کنترل ناپذیرباشد، به هر حال این افراد معمولاً ناخشنود و ناسازگارند. آنها در دور معیوبی گرفتار می شوند که درآن، سبک شخصی آشفته شان دیگران را بیزار نموده و از این رو شیوه های برقراری ارتباط مشکل آفرین آنها را تشدید می کند (هالیجین[17] و ویتبورن[18]؛۲۰۰۳).
درDSM-IV-TR[19] اختلالات شخصیت به سه گروه یا خوشه تقسیم بندی شده اند. خوشه A مرکب از اختلالات پارانویید، اسکیزوئید و اسکیزوتایپال است. خوشه B شامل اختلالات شخصیت ضداجتماعی، نمایشی، مرزی و خودشیفته بوده و خوشه C هم، شامل اختلالات شخصیت اجتنابی، وابسته و وسواسی جبری است (۲۰۰۰ APA,). در این بین، اختلالات شخصیت خوشه ی Bکه با رفتارهای نمایشی و هیجانی مشخص می شوند، جزء متداول ترین و پربسامدترین اختلالات شخصیت معرفی شده در DSM-IV-TRهستند (به نقل از کریستالین سالترز-پدنئولت[20]،۲۰۱۱). مطالعات انجام شده نیز همواره حاکی از آن بوده است که این اختلالات، مشکلات و عوارض بسیاری را سبب می شوند. از این میان، دو اختلال شخصیت ضداجتماعی و مرزی به دلیل همایندی بالا با بیشتر اختلالات از جمله اختلالات خلقی، اضطرابی، اختلال مصرف مواد، همچنین خودکشی و به هم زدن نظم عمومی و ایجاد مسایل قانونی از اهمیت ویژه ای برخوردارند (جرج کروس و رینولدز،۲۰۰۱).
اختلال شخصیت مرزی یکی از شایعترین اختلالات شخصیت در بیماران بستری و در مراجعان به کلینیک های روانشناسی و روانپزشکی است (بارلو و دوراند[21]،۲۰۰۲ ،به نقل از حنایی؛۱۳۸۸). شیوع آن در حدود ٪۱۵ جمعیت عمومی و ٪۵۰ در میان مبتلایان به اختلالات شخصیت تخمین زده می شود (وایدیگر[22] و ویسمن[23]،۱۹۹۱، به نقل از حنایی؛1388). اکثر افراد مبتلا به این اختلال(۵۰ درصد) در دوره سنی ۱۸ تا ۲۵ سال، مبتلا به این اختلال تشخیص داده می شوند. همچنین دو سوم کل جمعیت بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی را زنان تشکیل می دهند(گاندرسون،۲۰۰۸؛ به نقل از محمودعلیلو و شریفی،۱۳۹۰)[24]. استرن[25] ( ۱۹۳۸) معتقد است که بیماران مبتلا به این اختلال در مرز بین نوروز[26] و سایکوز[27] قرار دارند به طوری که وقتی تحت فشار روانی شدید قرار می گیرند به رفتار ها و فرآیند های فکری سایکوتیک دچار می شوند و سریعاً به سطوح سالم تری از کارکرد روانی باز می گردند (به نقل از کریس هیلی،۱۳۹۰). مشخصه بارزشان ناپایداری در خلق، حالات عاطفی، واقعیت آزمایی و خودانگاره است. به نظر می رسد این بیماران همیشه در بحران به سر می برند. چرخش های سریع خلق، رفتارهای غیرقابل پیش بینی، خودزنی های مکرر، هم زمان بودن احساس خصومت و وابستگی و روابط بین فردی آشفته از خصوصیات بارز این نوع اختلال شخصیت است. همچنین تکانشی بودن، احساس مزمن پوچی و فقدان احساس هویت، دوپاره سازی در روابط بین فردی و خودکشی از دیگر ویژگی های این اختلال است (نوردهال[28]،نیساتر[29]،۲۰۰۵؛سادوک و سادوک[30]،۲۰۰۵ ؛به نقل از حنایی، ۱۳۸۸).
از سویی، یکی از راه های توصیف اختلال شخصیت مرزی استفاده از حروف اول علایم این اختلال است که در مجموع عبارت «من ناامیدم»[31]را تشکیل می دهند و شامل، آشفتگی هویت(I)[32]، بدتنظیمی هیجانی(D)[33]، احساس تهی بودن(E)[34]،رفتار خودکشی گرایانه(S)[35]، عقاید پارانوئید(P)[36]، احساس رهاشدگی(A)[37]، تکانشگری(I)[38] و خشم(R)[39] است. در خصوص رفتارهای آسیب به خود این بیماران، داستی میلر[40](۱۹۹۴) معتقد است که چنین اعمالی آن قدر معانی متعدد و نهفته دارد که حتی شخصی که اقدام به آن می کند، همیشه از دلایل آن آگاه نیست. در مورد برخی از معانی یا دلایل نهفته در اعمال خودآسیب زنی می توان به نوعی راهبرد مقابله ای یا کنار آمدن با فشار روانی، روشی برای ابراز خشم شدید و یا فریاد کمک طلبی و عملی به عنوان توجه برگردانی اشاره نمود (کریس هیلی،۱۳۹۰).
علاوه بر این،اختلال شخصیت ضداجتماعی یکی دیگر از اختلالات شخصیت خوشه B است که شاید بیشترین مطالعات انجام شده درباره اختلالات شخصیت مربوط به این اختلال است(هیثر بارنت ویگ[41]،۱۳۸۸).
پیش تر، این اختلال با عناوینی چون، سایکوپاتیک[42]، سوسیوپاتیک[43]، دیس سوشیال[44] و شخصیت جنایی[45] شناخته می شد. باور و نگرش اساسی این افراد آنست که حق دارند قوانین و اصول را بشکنند. جنگ جویی، بهره کشی در روابط، فقدان همدلی و حساسیت های اجتماعی جزء خصایص معمول این بیماران است (جرج کروس و رینولدز،۲۰۰۱).
ناتوانی برای سازگاری با موازین اجتماعی در ارتباط با رفتار قانونی، که با دست زدن به اعمال تکراری،که زمینه را برای دستگیری فراهم می کند، تظاهر می کند؛ فریبکاری و دروغگویی های مکرر؛ رفتار تکانشی و ناتوانی برای طرح ریزی های پیشاپیش؛ تحریک پذیری و پرخاشگری به همراه نزاع و حملات فیزیکی مکرر؛ بی احتیاطی نسبت به ایمنی خود و دیگران؛ عدم احساس مسئولیت مستمر که با ناتوانی برای حفظ رفتار شغلی با ثبات تظاهر می کند و فقدان احساس پشیمانی، ویژگی های توصیف کننده مبتلایان به اختلال شخصیت ضداجتماعی هستند،از طرفی،این اختلال در مردان سه برابر بیشتر از زنان است(کاپلان و سادوک،۱۳۸۲).
اختلال شخصیت ضداجتماعی سیر بدون پسرفت دارد و اوج شدت آن معمولاً دراواخر نوجوانی است. پیش آگهی اختلال متغیراست و گزارش هایی از کاهش علایم با افزایش سن داده شده است، البته مشخص نیست که این کاهش علایم به خاطر بالا رفتن سن است یا افزایش آگاهی اجتماعی. افسردگی، اضطراب، الکلیسم و سوء مصرف دارو اختلالاتی هستند که بیشترین همایندی را با اختلال شخصیت ضداجتماعی دارند (کاپلان و سادوک،۱۳۸۲).
اختلال شخصیت ضداجتماعی و مرزی نیز همانند دیگر اختلالات شخصیت، بواسطه نشانه های رفتاری، هیجانی، شناختی و نیز بین فردی شان به کارکردهای روزانه مبتلایان، تأثیرات منفی بر جا می گذارند (هالیجین و ویتبورن،۲۰۰۳).روابط بین فردی مختل، مشکلات هویتی، مشکلات تحصیلی و شغلی و نیز درگیری های قانونی ازجمله این مشکلات هستند(کاپلان و سادوک،۲۰۰۷).مسأله تنظیم هیجان به عنوان یک مشکل و مشخصه اساسی مبتلایان به اختلالات شخصیت خوشه Bاست (کریک و جی گر؛۲۰۰۱).
هرچند دلایل نظری در خصوص اختلال شخیت مرزی، به نقش محوری بدتنظیمی هیجانی در بیماری زایی این اختلال معطوف اند(لینهان،۱۹۹۳؛ لی وزلی[46] و همکاران،۱۹۹۸؛به نقل از بارنو والو وا[47] و همکاران،۲۰۰8)، لیکن تعریف مشخصی که در خصوص بدتنظیمی هیجانی ارائه بشود، بین پژوهشگران مختلف متفاوت است (پوتنام[48] و سیلک[49]،۲۰۰۵؛ به نقل از بارنووالووا و همکاران،۲۰۰8). اگرچه برخی پژوهشگران، بدتنظیمی هیجانی را با ویژگی های تمپورامنتال شدت/ واکنش پذیری هیجانی یکسان فرض می کنند (لی وزلی و همکاران،۱۹۹۸؛ به نقل از بارنو والو وا و همکاران،۲۰۰8)، دیگر پژوهشگران، تنظیم هیجان را به صورتی مجزا از محتوا و کیفیت پاسخ هیجانی تعریف می کنند (لینهان،۱۹۹۳ ؛تامپسون[50] و کالکینز[51]،۱۹۹۶؛ به نقل از بارنووالووا و همکاران،۲۰۰8).
مفهوم سازی های اخیر، بدتنظیمی هیجانی را به عنوان روش های ناسازگار پاسخدهی به آشفتگی های هیجانی، شامل، پاسخ های غیر قابل قبول، مشکلات مربوط به کنترل رفتار ها در مواجهه با آشفتگی های هیجانی و تعارضاتی در استفاده کاربردی از هیجانات به عنوان اطلاعات، معرفی می کند .طبق این تعریف، بدتنظیمی هیجانی یک سازه چند بعدی است و در بر گیرنده، فقدان آگاهی، فهم و پذیرش هیجانات، فقدان دسترسی به راهبردهای سازگار برای تعدیل شدت یا طول دوره پاسخ های هیجانی، بی میلی به تجربه آشفتگی های هیجانی بعنوان بخشی از متعاقبات اهداف مطلوب و نیز ناتوانی در کنترل رفتار ها به هنگام تجربه آشفتگی های هیجانی است (گراتز[52] و رومیر[53]،۲۰۰۴، به نقل از بارنووالووا و همکاران،۲۰۰8).
چندین نظریه پرداز تأکید می کنند که واکنش پذیری هیجانی، اساسی ترین خصیصه مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی است که به مشکلات بین فردی (لینهان؛۱۹۹۳، به نقل از تراگیسر[54] و همکاران؛۲۰۰۸)و بی ثباتی عاطفی یا واکنش پذیری بسیار شدید، بعنوان مؤلفه اساسی اختلال شخصیت مرزی منجر می شود (موری[55]وهمکاران؛۲۰۰۲،ترول[56]؛۲۰۰۱،ترول،شر[57]،مینکزبراون[58]،دوربن و بور[59]،۲۰۰۰؛ به نقل از تراگیسر و همکاران؛۲۰۰۸ ). در حمایت از این موضوع، مدارکی وجود دارند که نشان می دهند ویژگی بی ثباتی عاطفی، می تواند برای مشکلات اجتماعی، اقتصادی و تحصیلی این افراد دلیل موجهی به شمار آید (باق[60] و همکاران؛۲۰۰۴ ،ترول و همکاران؛۲۰۰۰ ، به نقل از تراگیسر و همکاران؛۲۰۰۸). همچنین مدارکی نیز وجود دارند که بیان می کنند بی ثباتی عاطفی، یکی از ویژگی های اصلی، بویژه مرتبط با مشکلات بین فردی است(کوانیزبرگ[61]و همکاران،۲۰۰۱؛به نقل از تراگیسر و همکاران؛۲۰۰۸ ).
از سویی ویژگی اساسی شخصیت ضداجتماعی در بزرگسالان، هیجان پذیری سطحی و به طور کلی، سطوح پایین درماندگی هیجانی[62] است. مفهوم تنظیم هیجان، به توانایی فرد در تنظیم هیجانات منفی به منظور کاهش احساسات ناشی از درماندگی هیجانی اشاره دارد. از آنجایی که تنظیم هیجانی ناسازگار با سطوح بالایی از درماندگی هیجانی مرتبط شناخته شده است، پس می توان انتظار داشت که اشخاصی که صفات سایکوپاتیک دارند، راهبردهای ناسازگارانه ای را در تنظیم تهییج پذیری منفی شان به کار ببرند. بر اساس این انتظار، نتایج مطالعه ای که هینزین[63] و همکارانش(۲۰۱۱)، بر روی بررسی رابطه بین صفات سایکوپاتیک، خودسنجی درجه مشکلات هیجانی و راهبردهای تنظیم هیجانی بر روی ۱۰۴ نفر از جوانان تبهکار زندانی انجام دادند، نشان داد که ویژگی های سایکوتیک با مشکلات هیجانی یا با راهبردهای تنظیم هیجانی سازگار مرتبط نبودند اما با راهبردهای تنظیم هیجانی ناسازگار همبستگی مثبتی داشتند(هینزین،کوهلر[64]ر،اسمیتس[65]،هافر[66]و هاچزیرمییر[67]،۲۰۱۱).
از دیدگاه گارنفسکی و همکاران (2006) راهبردهای شناختی تنظیم هیجان (سرزنش خود[68]، سرزنش دیگران[69]، نشخوار ذهنی، فاجعه آمیز ساختن[70]، ارزیابی مجدد مثبت[71]، تمرکز مجدد مثبت[72]، پذیرش[73]، تمرکز مجدد بر برنامه ریزی[74] و دیدگاه پذیری[75]) روابط تنگاتنگ با آسیب شناسی روانی دارند و در این راستا پژوهش نولن-هاکسما، بارکر و لارسون[76](۱۹۹۴) در حوزه نشخوار فکری، سالیوان و همکاران[77](۱۹۹۵) در خصوص فاجعه آمیز ساختن، آندرسون[78]، میلر[79]، ریگر[80]، دیل[81] و سدیکیدز[82](۱۹۹۴) درباره سرزنش خود، و کارور[83]، اسچیر[84] و وین تراب[85](۱۹۸۹) درباره فقدان ارزیابی مجدّد مثبت، نشان می دهند که این این راهبردها، معتبرترین پیش بینی کننده های هیجانات منفی (افسردگی،اضطراب،خشم و استرس) هستند(به نقل از صالحی و همکاران،۱۳۹۰).
از سویی، در پژوهشی که پرتی و میکلی آ[86] (۲۰۱۱) به منظور نشان دادن تفاوت بین راهبردهای مقابله ای به کار برده شده در جمعیت بیمار (شامل مبتلایان به اختلالات افسردگی،اضطرابی، سوءمصرف الکل،اختلالات شخصیت و اختلال اضطراب و افسردگی تؤام) و غیر بیمار، انجام دادند مشخص شد که نمونه بیمار،راهبردهای مقابله ای ناسازگار مثل فاجعه بار تلقی کردن، نشخوار فکری و سرزنش خود را به کار می برند درحالیکه نمونه غیر بیمار در مقایسه با نمونه بیمار، راهبردهای سازگارانه تری نظیر ارزیابی مجدد مثبت، دیدگاه پذیری و تمرکز مجدّد مثبت را به کار می برند.
هم ICD-10[87] و هم DSM-IV به طور ضمنی به این موضوع صحّه می گذارند که اختلال منشی در تنظیم هیجان، در بیشتر اختلالات شخصیت و همه خوشه های شخصیتی یافت می شود. خوشه ی B اختلالات شخصیت نمونه کلاسیک ناتنظیمی هیجان است و اختلال شخصیت مرزی یک پروتوتایپ[88] در میان اختلالات این خوشه است (کریک و جی گر؛۲۰۰۱).
در این خوشه (B) مدارک بالینی دال بر بدتنظیمی همه هیجانات منفی بویژه برای ترس، خشم، افسردگی و اضطراب وجود دارد(جایدیپ سارکر و گوین آدشید؛۲۰۰۶).[89]پژوهش های صورت گرفته در مورد اختلال شخصیت مرزی، نشان می دهند که ویژگی اساسی این اختلال،ناکارآمدی در سیستم تنظیم هیجان است و بیشتر الگوهای رفتاری مشاهده شده در این بیماران، تلاش فرد برای تنظیم عواطف شدید یا پیامد بدتنظیمی هیجان است (لینهان،a۱۹۹۳،وستن[90]،۱۹۹۱). در حمایت از این اظهارات، تحلیل عاملی ملاک های تشخیصی اختلال شخصیت مرزی، بدتنظیمی هیجانی را به عنوان مؤلفه اساسی این اختلال معرفی می کند (سان اسلو[91]،گریلو[92]،مک گلاسهان[93]؛۲۰۰۰،سان اسلو و همکاران،۲۰۰۲). بسیاری از ملاک های تشخیصی اختلال شخصیت مرزی (مثل خود زنی و بی ثباتی عاطفی)بازتاب یا نتیجه بدتنظیمی هیجانی است(لینهان،۱۹۹۳؛سان اسلو و همکاران؛۲۰۰۲،وستن؛۱۹۹۸،۱۹۹۱). افزون بر این، ملاک بی ثباتی عاطفی به نظر می رسد که با کل ملاک های تشخیصی اختلال شخصیت مرزی همبستگی داشته باشد و این مؤلفه، ویژگی اصلی اختلال معرفی می شود (سان اسلو و همکاران،۲۰۰۰).
هر چند بدتنظیمی هیجانی جزء مشخصه های اصلی مبتلایان به اختلالات شخصیت مرزی و ضداجتماعی است،با این حال تحقیقات انجام یافته در این حوزه بسیار اندک است(لینهان،۱۹۹۳؛سان اسلو و همکاران؛۲۰۰۲، وستن؛۱۹۹۸،۱۹۹۱).
اصطلاح بدتنظیمی هیجان که بویژه در مورد اختلال شخصیت مرزی به کار می رود، عمومأ به نقص و ناکارایی در ظرفیت تعدیل هیجاناتی که به طور بغرنجی غیرقابل کنترل شده اند، ابراز هیجانات به شکلی شدید و تعدیل نشده و از بین رفتن و فروپاشی استدلال در فرد مبتلا اشاره دارد (لینهان،1992و هییرد[94]،۱۹۹۲؛شیدلر[95] و وستن؛۱۹۹۱؛۱۹۹۸؛
این مطلب را هم بخوانید :
https://urlscan.io/result/fc1fbf01-b75f-4458-811d-112a666eee9f/
۲۰۰۴،وستن، به نقل از کونکلین[96]، برادیلی[97] و وستن؛۲۰۰۶).
آسیب پذیری در مقابل بدتنظیمی هیجان در مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی با حساسیت مفرط نسبت به محرک های هیجانی، تجربه هیجانی شدید و بازگشت کند به خط پایه هیجانی که پیش از برانگیختگی هیجانی در آن سطح بوده مرتبط است(لینهان؛۱۹۹۳،به نقل از کونکلین، برادیلی و وستن،۲۰۰۶). در این راستا، ایبنر[98] و همکارانش (۲۰۰۴) طی پژوهشی دریافتند که بیماران مرزی، هیجانات منفی فراوان و هیجانات مثبت اندکی را گزارش می کنند (2004). مفهوم سازی های مرتبط در این زمینه بیان می کنند که مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی مشکلاتی در ارتباط با تشخیص، تمییز و یکپارچه سازی هیجانات و بازنمایی های هیجانی خود و دیگری،دارند(کرنبرگ[99]،۱۹۷۵،به نقل از کونکلین، برادیلی و وستن،۲۰۰۶).این ناتوانی در پردازش تجارب هیجانی ممکن است در کل به ناتوانی در تفاوت گذاری بین حالات عاطفی منجر شود که به جای آنکه فرد را به رفتارها و پاسخ های مقابله ای مؤثر سوق دهد، وی را به انجام یکسری رفتارهای رهایی از عاطفه منفی ناسازگار نظیر اعمال تکانشی یا آسیب به خود رهنمون سازد(۱۹۹۱؛وستن ، ۱۹۹۲؛لینهان و هییرد؛۱۹۷۴؛کریستال[100]،به نقل از کونکلین، برادیلی و وستن،۲۰۰۶).
از این رو، رفتارهای خودکشی و آسیب رسانی به خود را می توان بازتاب تلاش فرد برای رها شدن از هیجانات تجربه شده تحمل ناپذیر دانست که به نوبه خود ، نوعی راهبرد تنظیم هیجان ولی از نوع ناسازگارانه است (۲۰۰۲؛یین[101]وهمکاران،۱۹۸۹؛مونتگومری و همکاران[102]،۱۹۸۸؛کال گرین[103]،به نقل از کونکلین، برادیلی و وستن؛۲۰۰۶).
براون[104] و همکارانش (۲۰۰۲) نیز آسودگی هیجانی را به عنوان نخستین برانگیزاننده اقدامات خودکشی گرایانه در زنان مبتلا به اختلال شخصیت مرزی معرفی می کنند. این اختلال با شماری دیگر از رفتارهای ناسازگارانه چون مصرف مواد و دوره های پرخوری که احتمالاً به عنوان راهبردهای تنظیم هیجان عمل می کنند مرتبط است (وولرات[105] و همکاران ،۱۹۹۶؛به نقل از کونکلین، برادیلی و وستن،۲۰۰۶). نتایج پژوهشی که وستن، برادیلی و کونکلین(۲۰۰۶) در مورد بدتنظیمی هیجانی در مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی انجام دادند نشان داد که مبتلایان به این اختلال دامنه ای از فرآیندهای ناسازگارانه شامل راهبردهای درونی ساز، راهبردهای برون سازی شده مثل آسیب به دیگران، راهبردهای بی سازمان، اجتناب هیجانی و اقدامات تکانشی را برای رهایی از درد و رنج روانشناختی شان به کار می برند.
همین طور، در خصوص مبتلایان به اختلال شخصیت ضداجتماعی نیز به نظر می رسد که رفتار پرخاشگرانه، اغلب نتیجه تنظیم هیجان ناکافی یا آتپیک این افراد باشد. زمانی که تنظیم هیجانی ناکافیست، موقعیت های هیجانی چالش برانگیز ممکن است در فرد خشم و دیگر هیجانات منفی مثل اضطراب ایجاد کند که این نیز به پاسخ های پرخاشگرانه منجر می شود (استیبن[106] و همکاران،۲۰۰۷).
به اعتقاد بیشتر نظریه پردازان این حوزه، تنظیم هیجانی ضعیف، بازتاب محدودیت هایی در عملکرد اجرایی[107] است(EF). یعنی خوشه فرآیند های درگیر در کنترل افکار، عواطف و اعمال (زیلازو[108] و مولر[109]،۲۰۰۲؛ به نقل از استیبن و همکاران،۲۰۰۷). این فرآیندها شامل توانایی بازبینی اعمال خود، تمرکز بر ارزیابی ها یا راهبردهای جایگزین، باز گرفتن تمرکز از نشانه های آشفته ساز و بازداری تکانه ها است (روتبرت[110] و پوسنر[111]،۲۰۰۰؛ به نقل از استیبن و همکاران،۲۰۰۷). EFیا کنترل شناختی، به وضوح در سنین مختلف با پرخاشگری مرتبط شناخته شده است (زلازو و سگواین[112]،۲۰۰۵؛ به نقل از استیبن و همکاران،۲۰۰۷).کودکانی که کنترل توجه خوبی دارند قادر به تغییر توجه از نشانه های برانگیزاننده خشم، استفاده از روش های کلامی و غیر پرخاشگرانه و عملکرد بسیار مناسب در موقعیت های متناقض هستند (ایزنبرگ و همکاران،۱۹۹۷؛ ایزنبرگ،
فابس[113]، نیمن[114]، برنز زویگ[115] و پینولاس[116]،۱۹۹۴ ؛ به نقل از استیبن و همکاران،۲۰۰۷).
همچنین، همبستگی بین رفتار پرخاشگرانه و نقایص عصب شناختی در پیشینه های پژوهشی به خوبی مستند شده است. به نظر می رسد نقص در عملکردهای میانجی گرانه فرونتال در این رفتار ها دخیل باشد (هاوکینز[117]، تروبست[118]،۲۰۰۰؛ موفیت[119]،۱۹۹۳؛ به نقل از استیبن و همکاران،۲۰۰۷). به طوریکه مطالعات تصویر برداری نورونی و نیز ایجاد آسیب در قشر پره فرونتال آزمودنی های انسانی نشان می دهد که این بخش در پرخاشگری و رفتار ضداجتماعی دخیل است (داهل[120]،۲۰۰۱؛ به نقل از استیبن و همکاران،۲۰۰۷). آسیب بخش میانی-شکمی قشر پره فرونتال در بزرگسالان به اختلالاتی در تصمیم گیری عاطفی منجر شده و با افزایش پرخاشگری مرتبط است (گرافمن[121]،اسکواب[122]،واردن[123]،پریدگن[124]،۱۹۹۶؛وولکوو[125]، تانک ریدی[126]،۱۹۸۷؛ به نقل از استیبن و همکاران،۲۰۰۷).
همانگونه که پیشتر ذکر شد در مجموع نه راهبرد شناختی برای تنظیم هیجانات منفی وجود دارد که با افزایش سن، افراد قادرند تحت شرایط استرس زا از آنها برای تنظیم هیجان و رفتارهایشان استفاده کنند (گارنفسکی و همکاران،۲۰۰۶). نشخوار ذهنی یکی از همین راهبردهاست که تمایل به اندیشیدن مداوم درباره علت، عوامل موقعیتی و پیامد یک تجربه هیجانی منفی است. در این راستا لینهان معتقد است، نشخوار ذهنی فرآیندی است که در بیش حساسی، افزایش شدت و طول دوره تجربه هیجانات در مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی تأثیر گذار است. برای مثال در مواقع ناراحتی دیده شده که نشخوار ذهنی به افزایش عاطفه منفی و طولانی تر شدن دوره ناراحتی و هیجان منفی منجر می شود (تامپسون[127]،۲۰۰۶).
همچنین فاجعه بار تلقی کردن یک رویداد یا موقعیت که گرایش به وحشتناک دانستن یک موقعیت و تأکید بر معانی و پیامدهای منفی برای آینده است، در مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی به وفور مورد استفاده قرار می گیرد (جوینر[128]،آنستیس[129] و سلبی[130]؛۲۰۰۸).
از سویی، سرزنش خود و دیگران نیز در بین مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی دیده می شود که با وجود اینکه علت صدمه به خود یا سرزنش خود/دیگران هنوز معلوم نشده است ولی آنچه که دانش امروزی در مورد این اختلال بیان می کند آنست که به نظر می رسد این افراد مشکل تنظیم هیجان دارند (نیدفیلد[131] و همکاران،۲۰۱۰). پس می توان عنوان نمود با اینکه این راهبردها خود به عنوان یک ویژگی بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی تلقی می شوند اما خود می توانند به تشدید علایم این اختلال منجر شوند. نشخوار ذهنی با دامنه وسیعی از رفتارهای تنظیم نشده یا بد تنظیم شده مرتبط است، رفتارهایی نظیر شرب خمر(نولن-هوکسما و همکاران؛۲۰۰۷)، پرخاشگری(بوشمان و همکاران[132]،۲۰۰۱؛۲۰۰۵) و مصرف الکل(نولن – هوکسما و همکاران؛۲۰۰۷؛نولن-هوکسما و هاریل[133]،۲۰۰۲) که هریک جزء نشانه های رفتاری اختلال شخصیت مرزی هستند. بنابراین نشخوار ذهنی می تواند به عنوان یک رابط مهم بین این اختلال و ناتنظیمی رفتاری عمل کند (ادوارد سلبی،میشاییل آنستیس،تئودور بندر[134] و توماس جوینر،۲۰۰۹). همچنین روابط بین فردی بی ثبات و مشکلات بین فردی که در بین این گروه از اختلالات شخصیت مشاهده می شود به نظر می رسد نتیجه واکنش پذیری هیجانی و ناتوانی در تنظیم این هیجانات باشد (لینهان،۱۹۹۳).
یکی دیگر از راهبردهای شناختی تنظیم هیجان، ارزیابی مجدد شناختی رویدادهاست که پاسخ های هیجانی را از طریق تغییر تعبیر و تفسیرهای فرد از آن رویداد، اصلاح و تعدیل می کند (گروس،۲۰۰۲؛گروس و جان[135]،۲۰۰۳ ؛به نقل از سیمون لانگ و همکاران،۲۰۱۱)، بر اساس پژوهشی که فریک[136]،کوتوبی[137]،لانگ[138]،اسپیتزر[139]،گراب[140] و بارنو[141] (۲۰۱۱) انجام دادند، این راهبرد در بین مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی در مقایسه با نمونه سالم کم یا اصلاً به کار برده نمی شود.
مطالعات عصب شناختی که در جهت بررسی مشکلات مربوط به بدتنظیمی هیجانی در بیماران مبتلا به اختلال شخصیت مرزی صورت گرفته اند نیز به وجود برخی ناکارآمدی ها در سیستم عصبی این بیماران پی برده اند که از جمله این پژوهش ها مطالعه شولز[142] و همکاران (2012-2008)است.این اختلال با گوش به زنگی افراطی[143] به عاطفه اجتماعی و حساسیت بالا نسبت به استرس اجتماعی مرتبط است به گونه ای که در مطالعات [144]FMRI افزایش فعالیت آمیگدالا در پاسخ به محرک های هیجانی و اجتماعی مشاهده شده است. در مطالعه ای که لارس شولز، کریستین پرین[145] و گریگور دامز[146](۲۰۰۸-۲۰۱۲) انجام دادند، به نقش دو فرآیند قابل تمییز در مشکلات هیجانی مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی پرداختند،گوش به زنگی افراطی به نشانه های هیجانی و نقص در کاهش ارادی هیجانات منفی آزارنده به وسیله ارزیابی مجدد شناختی. نتایج پژوهش نشان داد که وقتی پردازش یک تکلیف شناختی با یک محرک آزارنده تداخل می کند، بیماران افزایش فعالیت در آمیگدالای چپ و اینسولای راست نشان می دهند. زمانیکه این بیماران آموختند تا واکنش های هیجانی شان را کاهش دهند (خودتنظیمی هیجانی)، کاهش فعالیت در قشر اوربیتو فرونتال و افزایش فعالیت دوطرفه اینسولا را نشان دادند. نتایج این پژوهش بیان می کند که بیش فعالی آمیگدالا و اینسولا بازتاب گوش به زنگی افراطی است،درحالیکه بخش عصبی درگیر در ناتنظیمی هیجانی ممکن است قشر اوربیتو فرونتال باشد که این هم راستا با یافته های پیشین است که مطرح می کنند شبکه عصبی پیش پیشانی مبتلایان به اختلال شخصیت مرزی ناکارآمد است (لارس شولز،کریستین پرین و گریگور دامز؛۲۰۰۸-۲۰۱۲).
توجه به این نکته حائز اهمیت است که اختلالات شخصیت مرزی و ضداجتماعی همایندی بالایی با برخی از اختلالات محور یک دارند. اکثر مطالعات نشان می دهند که اختلالات خلقی در بین بیماران مرزی شیوع بالایی دارد. زانارینی[147] و همکاران(۲۰۰۴) معتقدند اگر چه افسردگی در سایر اختلالات شخصیت نرخ بالایی دارد (۶۷/۰)، اما به نظر می رسد نرخ آن در اختلال شخصیت مرزی(۸۳/۰) بیش از هر اختلال شخصیت دیگری باشد (به نقل از محمود علیلو و شریفی،۱۳۹۰). از طرفی، مطالعات فراوانی به وجود رابطه ی بین اختلال افسردگی و به کار بردن راهبردهای تنظیم هیجانی ناکارآمد اشاره دارند، به طوریکه تعداد زیادی از درمان هایی که برای اختلال افسردگی توصیه می شود، مشتمل بر کاستن از روش های ناسازگارانه تنظیم هیجان و افزودن بر روش های سازگارانه ی تنظیم هیجان هستند (نولن هوکسما،شووایزر و آلدااو؛۲۰۱۰).
بی تردید، مطالعه روابط بین راهبردهای شناختی مختلف و پیامدهای روانشناختی یک حوزه پژوهشی مهم است، از طرفی مطالعاتی از این دست می توانند راهبردهای مداخله ای و درمانی مهمی را فراهم و به حوزه های مربوطه ارائه دهند. از این رو، هدف پژوهش حاضر، بررسی رابطه علّی-ساختاری راهبردهای شناختی تنظیم هیجان با نشانه های شخصیت مرزی و ضداجتماعی است که در مدل نظری (1-1) این روابط فرضی، ترسیم گردیده و در این پژوهش برازش آن مورد توجه قرار گرفته است.
چکیده
در این رساله به بررسی رابطهی بین وضعیت سلامت عمومی و شیوه های فرزند پروری جانبازان با وضعیت تحصیلی فرزندان آنها در استان اصفهان پرداخته شده است. جامعه مورد بررسی فرزندان جانبازان تحت پوشش ستاد شاهد آموزش و استان اصفهان است که بدین منظور نمونه ای به حجم 141 نفر از بین دانش آموزان پسر و دختر مقاطع ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان با روش نمونه گیری خوشه ای چند مرحله ای انتخاب گردیدند. اطلاعات مورد نیاز با استفاده از ابزارهای اندازه گیری تحقیق شامل پرسشنامه شیوه های فرزند پروری دیانا بامریند (1971) و پرسشنامه سلامت عمومی GHQ-28 و وضعیت تحصیلی و سایر اطلاعات جمیتشناختی جمعآوری شد.
در ادامه از ضریب همبستگی پیرسون و کندال توسط نرمافزار SPSS نسخه 19 جهت بررسی رابطه بین شیوه فرزند پروری مقتدارانه، استبدادی و سهلگیرانه و وضعیت تحصیلی استفاده گردید. در نتیجه شیوه فرزندپروری مقتدرانه با وضعیت تحصیلی دانشآموزان مقطع ابتدایی و افسردگی و عملکرد اجتماعی پدر با وضعیت تحصیلی دانشآموزان مقطع راهنمایی ارتباط معنی داری داشت.
فصل اول
طرح تحقیق
مقدمه
موضوع افت تحصیلی دانش آموزان و پیشرفت آموزشی آنها به منظور کاهش هزینه ها و افزایش بهره وری و کارایی نظام آموزشی در سه دهه اخیر به یکی از مهم ترین مباحث مهم نظام آموزشی ما تبدیل شده است، این چالش که در حال حاضر مسئولان نظام آموزشی و بسیاری از اولیای دانش آموزان را به نحوی با خود درگیر کرده است، به یکی از حوزههای فعال در تحقیقات پژوهشگران تبدیل شده است و مباحث علمی فراوانی در بین روانشناسان، مشاوران و متخصصان تعلیم و تربیت، پیرامون ابعاد مختلف این موضوع تا به امروز در جریان است، به عنوان مثال میتوان به مهدویغروی مریم، خسروی معصومه و نجفی محمود (1391)، مظاهری امیر و مظاهری مسعود (1392) سورگی سیروس (1392) و بسیاری دیگر اشاره کرد.
از آنجاییکه خانواده نقش اساسی در حفظ سلامت روانی، اجتماعی و جسمانی کودکان دارد، یکی از مهمترین عناصر تاثیرگذار بر عملکرد تحصیلی دانشآموزان نیز به شمار میرود، ازاین رو نابسامانی خانوادگی، مشکلات روحی و روانی نوجوانان و جوانان، عدم کنترل پدر و مادر بر انتخاب دوستان، قایل شدن آزادی بی حد و حصر یا به عبارت دیگر اعتقاد به رهایی و بی بند و باری فرزندان و تمایل نوجوانان و جوانان به تفریحات ناسالم از جمله عناصری هستند که می تواند یک فضای نا سالمی را به وجود آورد و وضعیت تحصیلی فرزندان را تحت الشعاع خود قرار دهد.
تاکنون تحقیقات بنیادی فراوانی در خصوص ساختار خانواده و رابطه آن با رشد و توسعه شخصیت فرزندان در ابعاد مختلف صورت پذیرفته است. براساس نظریه بامریند[1](1991)، سبک های فرزند پروری به عنوان واسطه ی بین متغیرهای هنجاری آنان و جامعه پذیری فرزندان عمل می کند و با شایستگی های اجتماعی آنان رابطه دارد. الیس[2](2003)، نشان داد که بین سبک های فرزند پروری مقتدرانه با سازماندهی، پیشرفت تحصیلی و جهت گیری عقلانی در کودکان رابطه مثبت وجود دارد همچنین تحقیقات دیگری نشان داده است که نوجوانانی که والدین خودکامه دارند کمتر متکی به خود هستند ونمی توانند به تنهایی کاری انجام دهند یا از خود عقیده ای داشته باشند شاید به این دلیل که به قدر کافی فرصت نداشته اند که عقاید خود را بیازمایند یا مستقلانه مسئولیت قبول کنند در ضمن این نوجوانان اعتماد به نفس کمتر واستقلال وخلاقیت کمتری دارند، ذهن کنجکاوی ندارند، از لحاظ اخلاقی کمتر رشد یافته اند ودر برخورد با مشکلات روزمره عملی، تحصیلی وذهنی انعطاف پذیری کمتری دارند (گوای[3] ،1997).
علاوه براین جامعه مورد بررسی در این رساله یعنی فرزندان جانبازان جنگ در استان اصفهان، به طور خاص با مسائل جبری دیگری که ساختار خانواده و والدین و دانشآموزان را به طور مستقیم و غیرمستقیم تحت تاثیر قرا میدهد دست به گریبان هستند. توجه به اینکه در هر جنگی علاوه بر آسیب های جبران ناپذیر جسمی، صدمات روحی روانی (که اصطلاحاً PTSD[4] نامیده می شود) نیز به شرکت کنندگان در آن وارد می شود، که از جمله علائم آن ، سعی در اجتناب کردن از افکار و احساس های مربوط به ضربه، فعالیتها، مکانها یا افراد یاد آور خاطره ضربه، کاهش قابل ملاحظه علاقه یا شرکت در فعالیتهای مهم اجتماعی، احساس گسستگی با دیگران ، محدودیت عاطفی مثل نداشتن احساسهای عاشقانه ، احساس کوتاهتر شدن آینده، نداشتن انتظار شغل، ازدواج، فرزند، عمر طبیعی داشتن، اختلال خواب، احساس تحت فشار بودن، اختلالات درکی و تفکر (از جمله هذیان، توهم، تصورات آزاردهنده، خطاهای حسی کاذب و واکنشهای هذیانی)، دردهای روانتنی (از جمله سردرد، خستگی و دردهای عضلانی، ناتوانی در نقشهای اجتماعی و …) میباشد. با توجه به این مسائل در خانواده جانبازان PTSDنیز به دلیل مشکلات خاص جانباز و تأثیر این مشکلات بر همسر و فرزندان، جوّ خانواده آرامش لازم را نخواهد داشت، چرا که در نتیجه عوارض ناشی از جنگ این افراد برخلاف افراد عادی، معمولا با مسائلی ازجمله عدم مسؤولیتپذیری، ناتوانی در انجام نقش پدری و …روبرو هستند و جرّ و بحثهای کلامی زیادی با افراد خانواده خود دارند (شریفیراد غلامرضا و مطلبی محمد 1385). لذا کودکان چنین خانوادهای در شرایط یکسانی نسبت به سایر کودکان قرار ندارند، از این رو ممکن است از وضعیت تحصیلی متفاوتی نیز برخوردار باشند. بنابراین بررسی وضعیت تحصیلی فرزندان جانبازان PTSD از اهمیت زیادی برخوردار است و لازم است به طورخاص مورد توجه محققان، روانشناسان، روانپزشکان، مسؤولین بنیاد ، مسئولین آموزش و پرورش و معلّمان قرار بگیرند.
به منظور برطرف نمودن مشکلات تحصیلی فرزندان شاهد و ایثارگر، ستادی در آموزش و پرورش به همین نام به وجود آمده است. در بین مسئولین این ستاد که مسئولیت رسیدگی و بهبود شرایط تحصیلی فرزندان جامعه تحت پوشش خود را برعهده دارند، همواره این سئوال مطرح بوده که با توجه به اینکه فرزندان جانبازان بدلایل ذکر شده در شرایط یکسانی نسبت به فرزندان سایر خانوادهها قرار ندارند، و فرزندان شهدا نیز از نعمت وجود پدر در خانواده بهره مند نیستند، آیا نیاز به حمایت های آموزشی و پرورشی بیشتری دارند؟ و مهمتر اینکه کدامین ابعاد از شرایط زندگی فرزندان، برای بهبود و یا اصلاح در اولویت قرار دارند؟ در این راستا دو بعد از مسائل این قشر خاص مورد توجه محقق قرار گرفته است. یکی از این ابعاد وضعیت سلامت عمومی جانبازان است، که شامل 4 خرده مقیاس شامل افسردگی، اختلال در عملکرد اجتماعی، اضطراب و بیخوابی و علائم روانتنی است که تصور میشود ساختار خانواده و در نتیجه شرایطی که فرزندان در آن درحال رشد هستند، تاثیر قابل ملاحضهای داشته است. همچنین شیوه فرزندپروری آنها و ارتباط آن با وضعیت روحی و جسمانی آنها نیز بعد دیگری از وضعیت خاص این جامعه است که مورد بررسی قرار گرفت. بنابراین پژوهش حاضر با هدف برسی رابطه بین سلامت عمومی جانبازان و سبک های فرزند پروری آنان با وضعیت تحصیلی فرزندان انجام پذیرفت. لذا سئوال کلی که در این پژوهش به آن پاسخ داده شد، این است که کدام یک از سبک های فرزند پروری با وضعیت تحصیلی فرزندان شاهد و ایثارگر رابطه دارد و تاثیر آسیب های وارده ناشی از جنگ در وضعیت تحصیلی در چه حدی می باشد ؟
ضرورت انجام تحقیق
جنگ به عنوان یک عامل استرس زا می تواند منجر به عوارض ناگواری در زندگی انسانها شود. افرادی که مستقیما در جنگ شرکت می کنند و به نوعی در معرض ترومای ناشی از این بلای خانمان سوز قرار می گیرند، اولین قربانیان جنگ هستند. اثرات جنگ تا اعماق خانواده ها و جامعه نیز نفوذ می کند. خانواده مجروحین، معلولین، شهدا و اسرا قربانیان فراموش شده جنگ محسوب می شوند. شیوه های فرزندپروری جانبازان ممکن است متاثر از وضعیت جانبازی و سلامت روانی آنان باشد که میتواند در وضعیت تحصیلی فرزندان آنها موثر واقع شود. از طرف دیگر، یکی از وظایف ذکر شده در اساسنامه طرح شاهد، تربیت، آموزش و رشد همه جانبه فرزندان شاهد و فرزندان جانبازان می باشد که در آینده بتوانند باکسب دانش و معنویت اسلامی انسانهایی مفید و مثمرثمر برای جامعه خویش باشند.
با استفاده از نتایج این تحقیق میتوان با تعیین نوع ارتباط سبک تربیتی ایشان بر نتیجه عملکرد تحصیلی فرزندان در جهت اصلاح شیوه های فرزندپروری آنها ازطریق اطلاع رسانی و برگزاری دوره های مشاوره خانواده اقدم نمود. لذا علاوه بر ستاد شاهد آموزش و پرورش، بنیاد شهید و امور ایثارگران نیز می تواند براساس یافته های این تحقیق اقدام به برنامه ریزی از طریق اختصاص اعتبارات لازم در راستای تقویت بنیه علمی فرزندان جانبازان نماید.
برخی از صاحبنظران در حیطهی تعلیم و تربیت مانند جودیت ریچ هریس[5] معتقدند که والدین، هیچگونه اثر بلند مدتی بر روی شخصیت یا هوش فرزندان خود ندارند . به نظر او ، والدین کودک ، نقش اساسی در دوران کودکی فرزند خود دارند اما هیچگونه تاثیر بلند مدت بر هوش یا شخصیت یا شیوه ی رفتارفرزند خود، در شرایطی که کنار او نیستند ، بر جا نمی گذارند . بر اساس نظر وی ، بررسی تازه یی نشان داده کودکانی که بیشترین اوقات 3 سال اول زندگی خود را در مراکز مهد کودک سپری کرده بودند با کودکانی که د رخانه بودند ، از نظر رفتار یا سازگاری ، فرقی با هم نداشتند .کودکانی که باید با خواهران وبرادران خود برای جلب توجه والدین رقابت کنند ، از نظر شخصیتی ، با تک فرزندان خود فرقی ندارند .
البته برخی از محققان نیز مانند جروم کیگان[6] با این نظر مخالفند. به نظر او اثرات والدین بر کودکان تاثیر آشکاری دارد. والدینی که به طور مستمر با فرزندان خود حرف میزنند و برای آنها کتاب میخوانند، معمولاً کودکانی به وجود میآورند که وسیع ترین خزانه لغات، بالاترین نمره هوش و بهترین نمرات درسی را دارند.
اهداف کلی و جزئی
از جمله اهداف ویژه این تحقیق می توان به شناخت سبک فرزند پروری جانبازان و ایثارگران و بررسی رابطه آن با وضعیت تحصیلی دانشآموزان اشاره کرد، علاوه بر این می تواند به شناخت ابعاد مشکلات و دغدغه های این افراد در خصوص عوامل موثر بر وضعیت تحصیلی این فرزندان منجر شود.
با توجه به اینکه ایثارگری از جمله مفاهیمی است که در کلیه فرهنگها مورد توجه و احترام ویژه ای است و بعلاوه در کشور ما این مفهوم بار ارزشی نیز پیدا نموده، لذا منش و بینش آنان می تواند به عنوان الگویی برای نسل بعدی قرار گیرد. همچنین خانواده ی آنان در انتقال این ارزش نقش بی بدیلی دارند. اگر یافته های این تحقیق بتواند در این فرایند تاثیر گذار باشد هدف آرمانی این تحقیق حاصل شده است.
یافته های این تحقیق برای ایثارگران ، فرزندان آنان ، مسئولین آموزش وپرورش و سازمان بنیاد شهید و امور ایثار گران کاربرد دارد.
این تحقیق در بین دانش آموزان ستاد شاهد صورت می گیرد و نتایج آن در بین همان دانش آموزان کاربرد خواهد داشت به این نحو که امکان برسی نگرش والدین که همان ایثارگران منطقه باشد را فراهم می کند و می توان برنامه های آموزشی ویژه ای برای آنان به اجرا در آورد .
سئوالات
آیا بین شیوههای فرزندپروری والدین و وضعیت تحصیلی فرزندانشان رابطه وجود دارد؟
آیا شیوههای فرزندپروری وضعیت تحصیلی فرزندان جانباز را پیشبینی میکند؟
آیا بین وضعیت سلامت عمومی جانبازان و وضعیت تحصیلی فرزندانشان رابطه وجود دارد؟
این مطلب را هم بخوانید :
آیا وضعیت سلامت عمومی، وضعیت تحصیلی فرزندان جانباز را پیشبینی میکند؟
آیا وضعیت سلامت عمومی، شیوه فرزندپروری جانباز را پیشبینی میکند؟
آیا شیوههای فرزندپروری و وضعیت سلامت عمومی جانباز، وضعیت تحصیلی فرزندان را پیشبینی میکند؟
1-5 فرضیه ها
بین شیوههای فرزندپروری والدین و وضعیت تحصیلی فرزندانشان رابطه معناداری وجود دارد.
بین وضعیت سلامت عمومی جانبازان و وضعیت تحصیلی فرزندانشان رابطه معناداری وجود دارد.
بین وضعیت سلامت عمومی جانبازان و شیوه فرزندپروری ایشان رابطه معناداری وجود دارد.
6-1 تعاریف مفهومی وعملیاتی متغیرها
سبک فرزندپروری:
اصطلاح فرزندپروری از ریشه پریو[7] به معنی “زندگی بخش” گرفته شده است. منظور از شیوههای فرزند پروری، روشهایی است که والدین برای تربیت فرزندان خود بهکار میگیرند و بیانگر نگرشهایی است که آنها نسبت به فرزندان خود دارند و همچنین شامل معیارها و قوانینی است که برای فرزندان خویش وضع می کنند. ولی باید پذیرفت که رفتارهای فرزند پروری به واسطه فرهنگ، نژاد و گروههای اقتصادی تغییر میکند. شیوههای فرزند پروری شامل دو معیار عمده هستند: محبت و کنترل والدین.
بر اساس این دو شاخص مهم، شیوههای فرزند پروری را به سه دسته عمده تقسیم می کنند:
شیوه مقتدرانه، شیوه سهل گیرانه، شیوه مستبدانه.
1-شیوه مقتدرانه
والدینی که از این شیوه استفاده میکنند، واقعیتها را به کودکان خود منتقل میسازند، و تمایل بیشتری برای پذیرش دلایل کودک خود در رد یک رهنمود (دستور) از خود نشان
میدهند. این والدین سخنوران خوبی هستند و اغلب برای مطیع سازی از استدلال و منطق بهره میجویند و به منظور توافق با کودک با او گفتوگو میکنند، از رفتارهای نامطلوب نمیترسند و تاب مقاومت در برابر عصبانیت کودک را دارند. والدین مقتدر به تلاشهای کودکان در جهت جلب حمایت و توجه پاسخ میدهند و از تقویتهای مثبت بیشتری استفاده میکنند.
این والدین در بعد محبت نیز عملکرد خوبی دارند و در ابراز محبت و علاقه و مهربانی دریغ نمیورزند. آنها حقوق ویژه خود را به عنوان یک بزرگسال میشناسند و به علایق فردی و ویژگیهای خاص کودک خود نیز آگاهی دارند.
کودکان این والدین، فعال، دارای اعتماد به نفس، استقلال رای، واقع گرا، باکفایت و خشنود، توصیف شدهاند. آنها به دلیل اینکه والدینشان فرصتهای زیادی در تصمیم گیری و انتخاب در اختیارشان قرار میدهند و به خاطراینکه مورد عشق و محبت واقع میشوند از نوعی احساس امنیت عاطفی برخوردارند.
2-شیوه سهل گیرانه
والدین سهلگیر کنترل کمتری بر کودکان خود اعمال میکنند و خواستههای آنها چندان معقول نیست. خانواده این والدین نسبتا آشفته است. فعالیت خانواده، نامنظم و اعمال مقررات، اهمال کارانه است. والدین کنترل کمی بر کودکانشان دارند، همینطور در خصوص انضباط کودک از نگرشهایی متعارض برخوردارند. والدین سهل گیر در عین آنکه به ظاهر نسبت به کودکان خود حساس هستند، اما توقع چندانی از آنها ندارند. فقدان خواستههای معقول همراه با خودداری از ارائه دلیل و گفتوگو با کودک، همواره از ویژگیهای این شیوه به شمار میرود. این والدین به ندرت به فرزندان خود اطلاعات صحیح یا توضیحات دقیق ارائه میدهند. در عین حال والدین سهل گیرانه زورگو و سرکوبگر هستند. آنها از روشهای احساس گناه استفاده میکنند. این والدین همچنین در بیشتر موارد در مواجهه با بهانهجویی و شکایت کودک، سر تسلیم فرود میآورند.
3-شیوه استبدادی
نمایش قدرت والدین اولین عاملی است که این شیوه را از دو شیوه دیگر متمایز میسازد. این والدین بسیار پرتوقع بوده و پذیرای نیازها و امیال کودکان نیستند. پیامهای کلامی والدین یک جانبه و فاقد محتوای عاطفی است. والدین مستبد غالبا هنگام اعمال دستورات، دلیلی ارائه نمیدهند. این والدین نسبت به سایر والدین در میزان مرعوب شدن در برابر رفتارهای نامطلوب، در حد متوسطی قرار دارند (آقا محمدیان،حمیدرضا و مهران حسینی، 1384).
در میان این سه شیوه، والدین درشیوهی استبدادی کمترین مهرورزی و محبت را از خود نشان میدهند. به ویژه این والدین به ندرت در رابطهای که منجر به خشنودی کودک شود، شرکت میکنند. آنها عموما نسبت به تلاشهای کودکان برای حمایت و توجه بیتفاوتند و به ندرت از تقویت مثبت استفاده میکنند. ابراز محبت در این الگو در پائینترین سطح قرار دارد. این والدین، تایید، همدلی و همدردی اندکی را نسبت به فرزندان خود ابراز میکنند و شواهد اندکی مبنی بر روابط قوی میان مادر و فرزند وجود دارد. در حقیقت بر اساس گزارشهای موجود، این والدین برای کنترل کودکان خود از شیوههای ایجاد ترس استفاده میکنند و هیچ گونه تفاهمی بین والدین مستبد و فرزندانشان وجود ندارد. این والدین اطاعت کودک را یک حسن تلقی میکنند و در مواقعی که اعمال و رفتار کودک در تعارض با معیارهای آنها قرار میگیرد، از تنبیه و اعمال زور برای مهار خواسته کودک استفاده میکنند(آقا محمدیان،حمیدرضا و مهران حسینی، 1384).
سبک فرزندپروری شامل 3 مقیاس کلی است که در بالا به آنها اشاره شد و در این پایاننامه توسط پرسشنامه سبک فرزندپروری بامریند ارزیابی شده است.
سلامت عمومی: منظور همان سلامت روانی است و به طور کلی برای اطلاق به کسی به کار می رود که در سطح بالایی از سازگاری و انطباق رفتاری و هیجانی قرار دارد، نه صرفاً کسی که بیمار روانی نیست.
تعریف عملیاتی: شامل چهار مقیاس نشانههای بدنی، اضطراب و بیخوابی، کارکرد اجتماعی و علائم افسردگی است که از طریق پرسشنامه سلامت عمومی GHQ-28 بدست می آید.
جانباز: جانباز کسی است که در راه کیان و شرف و دین به دفاع پرداخته و علیرغم کوششهایش در حفظ جان، دچار آسیب های جسمی و روحی روانی می گردد(اساسنامه طرح شاهد، 1385).
درصد جانبازی: مبنای عددی است که به میزان صدمات جسمانی و روانی ناشی از جنگ طبق آیین نامه کمیسیون پزشکی بنیاد شهید و امور جانبازان به جانبازان اختصاص می یابد و بر اساس آن خدمات بنیاد شهید ارائه می گردد(اساسنامه طرح شاهد، 1385).
ستاد شاهد: طبق یکی از بندهای فرمان 10 ماده ای امام خمینی(ره) در هنگام تاسیس بنیاد شهید، جهت رسیدگی به امور تحصیلی فرزندان جانبازان و شهدای انقلاب، ستادی در آموزش و پرورش در سطح کشور، استان، و شهرستان ها تشکیل گردیده که جامعه تحت پوشش آن شامل فرزندان شهدا،فرزندان جانبازان 50 درصد به بالا و فرزندان آزادگان هستند(اساسنامه طرح شاهد، 1385).
وضعیت تحصیلی: معلومات یا مهارتهای اکتسابی عمومی یا خصوصی در موضوعات درسی است که معمولاً بهوسیلهی آزمایشها و نشانهها یا هر دو که معلمان برای دانشآموزان وضع میکنند اندازهگیری میشود(تنهای رشوانلو، فرهاد-حجازی الهه1388).
از آن جاییکه محقق قصد دارد رابطه بین وضعیت تحصیلی دانشآموزان را باسبک فرزندپروری والدین مورد بررسی قرار دهد لازم است از معیار مناسبی جهت مقایسه دانش آموزان ازنظر تحصیلی استفاده